مقالات سياسي و اجتماعي
صفحه نخست   ::   آرشيو  ::   تماس با من   
 
طعم قدرت

طعم قدرت

حوزه علميه در حالی برای روحانی بودن ر ئيس مجلس هفتم بگفته جرايد پافشاری ميکند که از انجام وظائف اصلي خود باز مانده است. در باره سيرقهقرائي وظائف حوزه اينك بخوانيد و خود مقايسه وانگاه قضاوت كنيد كه فرهيختگان  جهان ،امروز  چگونه ميانديشند و دويست سال قبل چگونه ؟

 

                         سال نهم هجرت l,an neuf d l,hegire

ميدانست كه پايان عمرش فرا رسيده . هميشه متفكر بود و به هيچ كس ملامتي نميكرد،

هنگاميكه راه ميرفت ،از همه سو بدو سلام ميگفتند واو همه را به مهرباني پاسخ ميداد.

با اينكه حتي بيست موي سپيد در محاسن سياهش ديده نميشد ،هر روز خستگي بيشتري

در او محسوس بود .گاهي به ديدار شتري كه آب ميخورد بر جاي ميايستاد.زيرا بياد روزگاري ميافتادكه خود شترهاي عمش را به چرا ميبرد .

هميشه مشغول نيايش به درگاه پروردگار بود .بسيار كم غذا ميخورد وغالبا براي رفع گرسنگي سنگي به روي شكم ميبست .بادست خويش شير گوسفند هايش را مي دوشيد  هنگاميكه لباسش فرسوده ميشد ،خودش روي زمين مينشست و آنرا وصله ميكرد .هر چند ديگر جوان نبود و روزه داري از نيروي او ميكاست ،در همه روزهاي

رمضان ،مدتي درازتر از ديگران روزه دار بود .

شصت وسه سال داشت كه ناگهان تبي بر وجودش راه يافت .قرآن را كه خود از جانب خداوند آورده بود ،سراسر باز خواند .آنگاه پرچم اسلام را بدست سعيد داد و بدو گفت :اين آخرين بامداد زندگاني منست .بدان كه خدائي جز خداي واحد نيست  . آرام بود ،اما نگاهش نگاه عقابي بلند پرواز بود كه مجبور به ترك آسمان شده باشد .آن روز مثل هميشه ،در ساعت نماز، بمسجد آمد .به علي تكيه كرده بود و مومنين بدنبالش مي آمدند . پيشاپيش ايشان همه جا پرچم مقدس در اهتزاز بود .هنگاميكه به مسجد رسيدند ،وي بارنگ پريده ،روي به مردم كرد و گفت : هان، اي مردم ، همچنانكه روز روشن خواه و ناخواه بپايان ميرسد دوران عمر انسان را نيز سرانجامي است .ما همه خاك ناچيزي بيش نيستيم .تنها خداست كه بزرگ و جاودان است .اي مردم اگر خداوند اراده نميكرد ،من آدمي كور و جاهل بيش نبودم.

كسي بدو گفت :اي رسول خدا ،جهانيان همه ،هنگاميكه دعوت ترا در راه حق شنيدند ،به كلامت ايمان آوردند وروزي كه تو پاي به هستي نهادي،ستاره اي در آسمان

ظاهر شد . اما او دنباله سخن گرفت و گفت : با اينهمه ساعت آخرين من فرا رسيده . اكنون فرشتگان آسمان در باره من مشغول شورند .گوش كنيد :اگر من از يكي از شما به بدي سخن گفته باشم ،هم اكنون وي از جاي برخيزد و پيش از آنكه از اين جهان بروم ،بمن دشنام گويد و مرا بيازارد .اگر كسي را زده ام ،مرا بزند . آنگاه چوبي را كه در دست داشت بسوي حاضرين دراز كرد .اما پيرزني كه در روي سكوئي نشسته بود و پشم ميرشت ،فرياد زد :اي رسول خدا ،خدا با تو باد.

بار ديگر وي گفت :اي مردم بخدا ايمان داشته باشيد و در مقابل او سر تعظيم فرود آوريد .ميهمان نواز باشيد .پارسا باشيد . دادگستر باشيد .

آنگاه لختي خاموش شد و بفكر فرو رفت ،سپس راه خود را با گامهاي آهسته در پيش

گرفت و گفت :اي زندگان ،بار ديگر به همه شما ميگويم كه هنگام رحلت من از اين عالم فرا رسيده . پس شتاب كنيد ،تا در آن لحظه كه پيك اجل ببالين من آيد ،هر گناهي را كه كرده ام بمن تذكر داده باشيد و هر كس كه بدو بدي كرده باشم بصورت من آب دهان افكنده باشد .

مردم خاموش و افسرده ،از گذرگاه او كنار ميرفتند . وي از آب چاه ابوالفدا صورت

خود را بشست . مردي از او سه درهم مطالبه كرد و وي بيدرنگ پرداخت.گفت:تسويه حساب در اينجا بهتر است تا در ميان گور .

مردم با نگاهي پر از مهر ،مثل نگاه كبوتر ،بدين مرد پر جلال كه ديري تكيه گاه آنان

بود مينگريستند . هنگاميكه وي به خانه خود بازگشت ،بسياري بيرون خانه ماندند و سراسر شب را بي آنكه ديده بر هم گذارند روي تخته سنگي گذراندند .

بامدادفردا ،هنگاميكه سپيده دم رسيد وي گفت :اي ابوبكر مرا ديگر ياراي برخاستن نيست .از جاي برخيز و براي من قرآن بخوان .ودر آن هنگام كه زوجه اش عايشه پشت سرش ايستاده بود ،وي بشنيدن آياتي كه ابوبكر ميخواند مشغول بود .گاه با صداي آهسته آيه را كه شروع شده بود تمام ميكرد ،و در اين ضمن سايرين جمله ميگريستند .

نزديك غروب بود كه عزرائيل بر در خانه ظاهر شد و اجازه ورود خواست . رسول خدا گفت :بگذاريد به درون آيد  و در اين لحظه بود كه همه ديدند كه در نگاه او چون روز ولادتش برقي شگفت درخشيد عزرائيل بدو گفت :اي پيغمبر .خداوند ترا به نزد خويش ميخواند . وي پاسخ داد دعوت حق را لبيك ميگويم . آنگاه لرزشي بر وي مستولي شد و نفسي آرام لبهاي او را از هم گشود و ؛محمد؛ ص جان تسليم كرد .

   

                                                       ويكتور هوگو

 


نقد و نظر () | ۱۳۸۳/۱/۳۱ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته