مقالات سياسي و اجتماعي
صفحه نخست   ::   آرشيو  ::   تماس با من   
 
سقراط

 
Drag Link/Photos HereDrop LinkDrop PhotoDrop Photos
 
 

 

 
  •  
    سال 480ق.م و در حالیکه خشایار شاه پادشاه ایران مشغول بهره گیری از فتوحات خود در شهر آتن بود .سقراط در کوچه و بازار به یحث می نشست . هسته اصلی بحثهای سقراط باطرف مقابل خود بگونه ای بود که شنونده به ضعف آرائ خود پی ببرد ودر نهایت خود را در بن بستی ببیند که مجبور شود درست را از نا درست تشخیص دهد .

    مادر سقراط قابله بود و سقراط مدعی بود که پیشه مادرش را

    دنبال میکندبه گفته وی "قابله خودش نمی زاید ، ب...لکه در زایمان به دیگران کمک میکند" بدین ترتیب سقراط معتقد بود که وظیفه اش یاری رساندن به دیگران است تا آرای خود را بیان کنند و ازحمل آن فارغ شوند .

    میان حضرت مسیح وسقراط شباهتهائی است که به چند مورد

    آن اشاره میکنم :

    1- هر دو ی آنها در سخنوری استاد بودند و گفتارشان جذاب و در عین حال پر ابهام بوده است .

    2- هیچیک از این دو اعتقادات و گفتار خود را مکتوب نکرده اند.

    3- هر دوی آنها معتقد بودند که در باره چیزی ارزشمندتر از وجودخودشان سخن میگویند .

    4- آن دو در برابر قدرتمندان فاسد جامعه قد علم کردند .

    5- با فساد وبیعدالتی به مبارزه برخاستند و این موضوع به قیمت جانشان تمام شد .

    6- این امکان برای آنان وجود داشت که طلب بخشش کنند وزندگی خود را نجات دهند اما هر دو معتقد بودند که چنین کاری خیانت به اعتقاداتشان است ،                                                                             لذا هر دو با سری افراشته به استقبال مرگ شتافتند


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/٢٢ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

برای آنانکه ایران را دوست دارند

 



من ایران را دوست دارم، ولی…

ارسطو می گفت: من افلاطون رو دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر از او دوست دارم.
حال من به فرنگ رفته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من از ایران گریخته ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من ترک وطن کرده ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من پناهنده ام، اما من ایران را دوست دارم؛
من مهاجرم، اما من ایران را دوست دارم؛
آری جلای وطن کرده ام، اما ....
من هم ایران را دوست دارم،
دروغ چرا؟
من ایران را دوست دارم؛
ولی نفس کشیدن در هوای آزاد را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
ولی رفاه، نظم، امنیت، رنگ ، شادی و زیبایی را بیشتر دوست دارم.
من ایران رو دوست دارم،
اما آزادی را بیشتر دوست دارم!
من ایران را دوست دارم،
اما راستش این روزها دیگر برای این دوست داشتن دلیل محکمه پسندی پیدا نمی کنم.
می تونم بگم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا کوه دماوند و دریای خزر دارد.
یا مثلا بگم من ایران را دوست دارم برای اینکه آنجا فکر می کردند من آدم حسابی هستم ( در حالیکه نبودم).
یا من ایران را دوست دارم برای آنکه هیچ نانی نان سنگک برشته ی دو آتشه کنجد دار نمی شود.
من هنوز دل تنگ ایرانم،
بعضی وقتها می نشینم عکس های قدیمی را نگاه می کنم، خیره می شوم به کوچه ها، به سنگفرش و آسفالت و حتی سطل آشغال ها و می روم توی هپروت،
اینها را نوشتم تا بدانید که من آدم بی احساس یا خود باخته و غرب زده ای نیستم.
من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت را بیشتر دوست دارم.
حقیقت این است که ایران وطن ماست،اسمش روش است: مام وطن.
ولی این مادر بی سواد، بی فرهنگ، مذهب زده و عقب مانده است، دستهاش چرک است، چادرش سیاه است، بوی گند می دهد؛
پشت سرش می گویند که خود فروشی می کند.
اینجایی که هستم مادر من نیست. اما مادر خوانده ای است که در را به رویم گشوده
درست وقتی که مادر واقعی ام مرا رانده بود و سرپناهی نداشتم به من پناه داد،
به من فرصت دوباره زیستن داد ، به من امنیت و اسایش داد
و من در سایه ی این امنیت است که این خطوط را می نویسم.
من اینجا دکتر ابدی کسی نیستم ، از احترام خاصی برخوردار نیستم، یک شهروند عادی ام.
اما اینجا هر شهروند عادی از حقوقی برخوردار است که در کشور من بالاترین مقام هم از آن برخوردار نیست.
اینجا می تونم بدون ترس از مرگ عقیده ام را بگم و اونجور که دوست دارم زندگی می کنم نه اون جور که اونها می خواهند.
اینجا چون یک زن تنها هستم هر کس از راه می رسد به خودش اجازه نمی دهد که متلکی بارم کند و شانسش را امتحان کند.
اینجا برای گرفتن یک امضای ساده لازم نیست هزار آشنا بتراشم. اینجا جان من ارزش دارد،
نه برای اینکه دکتر یا لوله کش یا نجارم برای این که انسانم.
اگر تصادف کنم در کمتر از پنج دقیقه آمبولانس و پلیس سر می رسد و
اگر در تظاهرات شرکت کنم به هیچ دلیلی هیچ نیروی خودسری به من شلیک نمی کند.
کسی اینجا دوست و رفیق ابدی من نیست،راستش کسی دلش خیلی برایم تنگ نمی شود یا تظاهر نمی کند که مرا عاشقانه دوست دارد.
اما اگر با مردم حرف بزنم به حرفم گوش می دهند و به آن فکر می کنند و نظرشان را صادقانه می گویند.
البته کسی در تعارفات روزمره اش قربان صدقه ام نمی رود، فدایم نمی شود.
اما آنهایی که آن طرف قربانم رفتند هم به آسانی فراموشم کردند، آنجا هم کسی من را اون قدرها دوست نداشت ،
اینجا لا اقل کسی نفرتش را زیر لایه های لبخند و حرفهای قشنگ پنهان نمی کند و آن را در اولین فرصت با دشنه تا دسته در پشتم فرو نمی کند.
من اینجا یک آدم معمولی ام ،حقیقت هم این است که من یک آدم معمولی ام.
من هم دلم تنگ است، دوست دارم فکر کنم که ایران چیزی سوای من است،
سوای مردمی است که فوج فوج برای تماشای اعدام صف می کشند ،
سوای همه ی فقر فرهنگی، تنبلی اساطیری ، بطالت و نخوت الکی ماست.
من هم همه ی گناهها رو به گردن آقای این و آن می اندازم .
راستش من ایران را دوست دارم، ولی حقیقت و آزادی را بیشتر دوست دارم.
 
 
 
 



 


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/٢۱ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

حدیث

 

بنام خداوند بخشندة مهربان

24 فوریه  2009

ونکوور کانادا

چرا از قرن پنجم هجری تا کنون چراغ علم دراسلام خاموش شده؟

 

 

اگر واقعاً علاقه مندیم بفهمیم چرا جهان اسلام که چندین قرن پرچم افتخارات دوران فروغ علم و بالندگی جهان را در دست داشت، اکنون به چنین روزی افتاده؛ اولین ومهمترین کاری که ما را به درک این موضوع نزدیک می کند، این است که با تحقیق دقیق علمی دریابیم که چرا آنها در قرون اولیه چنان مشتاقانه علاقه مند به تحقیق در علوم طبیعی بودند که نتیجتاً می توانستند دانشمندان و علماء دنیا پسند به جامعه بشریت تحویل دهند، و چه شد که بعد از چند قرن محققی پا نگرفت وبطور کلی چراغ علم درسرتاسر آن دیار خاموش شد که شد که هنوز هم در واقع خاموش است.

تشخیص علّت این بیماری اجتماعی لااقل به همان اندازه اهمیت دارد که تشخیص یک  بیماری صعب العلاج توسط طبیبان حاذق به عنوان قدم اول درمان.

شاید با داشتن منحنی زمانی صعود و نزول پیشرفت علوم در جهان اسلام و تطابقشان با تغییرات و حوادثی که در آن سالها در جامعه بوقوع پیوسته، بتوان ارتباط معنی داری پیدا نمودکه با کمک آن و با ملاحظة راهی که اروپائیان بعد از رنسانس رفتند، امکان این پیدا شود که امروز راه علاجی برای عقب افتادگیهایمان بدست آوریم. این منحنی را میتوان از ملاحظة دوران حیات دانشمندان پر آوازه ای که نامشان با عصر طلائی اسلام گره خورده است، استنتاج کرد.

این منحنی زمانی به ما می گوید که اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان اسلامی صاحب نام در واقع از نیمة دوم قرن دوم یعنی در حدود یک قرن و نیم بعد از ظهور اسلام پیدا شدند. و چراغ علم در بین مسلمانان تا قرن پنجم روشن بود. و پس از آن بتدریج تا قرن هفتم به خاموشی کامل فرو رفت. چرا چنین شد؟ این سؤالی است که باید پاسخی منطقی برایش پیدا نمائیم.

به حق باید قبول کرد که تنها راه اصولی شناخته شده برای پیشرفت جوامع، طریق توسعه علم و دانش است و تنها راه امکان توسعه علم ودانش در هر جامعه ای ، وجود رفاه نسبی عمومی از نظر تأمین مایحتاج زندگی، وجود آزادی فکرکردن و آزادی تجربه کردن و آزادی توضیح و ارائة یافته ها را بدیگران دادن برای برخورد عقاید و صیقل یافتن آنهاست . و این همان راهی بود که خداوند دستورش را در قرآن به پیامبرش داده بود .[1]

مسلمانان قرون اول با داشتن چنین تعلیماتی از قرآن بود : اعراف ( 7 ) : 185 ، روم ( 30) : 50 ، غافر  (40) : 82 ، ق ( 50) : 6  که به دنبال تحصیل علوم تجربی رفتند و چنان توفیقاتی بدست آوردند. چه شد که بعد از قرن پنجم تدریجاً رونق علم افول کرد ؟ آیا اعتقادات مردم نسبت به اسلام تغییر کرد و یا موانعی از خارج  دستورات قرآن را تحت الشعاع قرار داد ؟

دکتر مهدی فرشاد درجلد اول کتاب ” تاریخ علم در ایران “ پس از شرح مبسوطی در این باب که چگونه هر نوع بحث و فحص علمی و فراگیری علوم غیر دینی و فلسفه در مدارس حوزه خلافت،  از جمله ایران   ممنوع شده و فقط آموزش مطالب دینی مجاز بود، ” آئین مَدرَسی“ (Scholasticism)                       را به عنوان یکی از عوامل به وجود آمدن این تحول معرفی می نماید و می نویسد: درجهان اسلام خاصه از سده های پنجم هجری به بعد ” آئین مَدرَسی“ رونق بیشتری یافت  و این رونق به تدریج به اِشراف کامل الهیات به طبیعیات انجامید .[2]

جورج سارتون در تاریخ علم ، نیز ” آئین مَد رَسی“ را عامل افول علمی مسلمین می داند. اما او این آئین را مشکل کلی علم در قرون وسطی معرفی می کند که بر شرق وغرب یکسان سایه افکنده بود. او می نویسد:”پیش از سده دوازدهم میلادی(ششم هجری) یکی از گروههای شرق و غرب ، یعنی مسلمانان به طور چشمگیری برتر از دیگران بودند. یعنی مسلمانان در پیشاپیش بشریت قرار داشتند. از سده دوازدهم ببعد،‌ به تدریج رجحان به دنیای لاتین( غرب ) منتقل شد. ولی این جریان تا سده شانزدهم میلادی کامل نشد. پس از آن، علم درغرب با گامهای بلند شروع به رشد کرد، در حالی که تمدن شرق در حال وقفه ماند، یا حتی رو به زوال گذاشت. اختلافات حرکت دو نوع تمدن شرقی وغربی، پس از آن . . . بطور روز افزونی افزایش یافت. چندانکه پس از اندک زمانی مقایسة میان آن دو سودی نداشت . . . حال بگوئید که این جدائی چگونه آغاز شد ؟. . . توضیح آن بسیار ساده است. مردم شرق و غرب در معرض بزرگ” آئین مَدرَسی“  قرار گرفتند. مردم غرب از آن به در آمدند. ولی شرقیان شکست خوردند. مردم غرب پس از رنسانس علاج رهائی از ” آئین مَدرَسی “ را یافتند. یگانه علاج، یعنی روش تجربی را. اما مردم شرق آن را نیافتند، یا آن را کاملاً نشناختند، یا از پذیرفتنش غفلت کردند. خواننده کنجکاو ممکن است باز بپرسد : چرا مردم شرق علاج را نیافتند ؟(سارتون ادامه می دهد): ”پاسخ دادن به آن غیر ممکن است“ [3]

ولی کار شما جوانانی که بدنبال یافتن علت واقعی خاموشی چراغ علم در جهان اسلام هستید، در حقیقت همین است که این غیرممکن را ، ممکن سازید. از آنجا که هر معلولی حتماً علتی دارد، باید تمرکز را بر پیدا کردن همان علّت قرار داد. و بنظر نمی رسد که آن هم اگر فرضاً مشکل باشد، غیرممکن هم باشد.  اطلاعاتی که ممکن است بتواند ما را در این زمینه کمک کند، عبارتند از:

1- امروز با کشفیات شبکه ریاضی در قرآن، از نظر علمی هم، برایمان ثابت می شود که قرآن کلام خداست. و همانطور دست نخورده حفظ شده. بنابراین با اطمینان خاطر به آیاتش به عنوان حقایق محض می نگریم. و آنها را خارج از قضاوتهای ارزشی که اطمینانی به حقیقت بودنشان نداریم،  به حساب می آوریم و از آنها به عنوان راهنما استفاده می کنیم.

2- غربیها با پیدایش رنسانس و غلبة خردگرائی و تجربه گرائی موفق شدند از ” آئین مدرسی“ خود را نجات دهند.

” آئین مَدرَسی“ یعنی که تمام مسائل زندگی مردم باید توسط شارحین و مفسّرین دین حل و فصل شود و راه حلها باید ازآن کانال بگذرند و غیر از آن گناه است. یا به عبارت دیگر نه تنها کاربرد تجربه و عقل مطلقاً نمی تواند راهگشا باشد، که گناه هم هست و نباید اجازه داده شود. به همین علت در ” آئین مَدرَسی“ ،  دگر اندیشان عقلگرا را  به راحتی میتوان زندیق و کافر شمرد و تکفیر کرد و مهدور الدمشان دانست.

3 – رنسانس اروپا در واقع چیزی نبود جز این که مردم خود را از زیر یوغ کلیسائیان که خودشان را واسطه بین مردم و خدا می دانستند وعملاً مجری و پاسدار” آئین مَدرَسی“ بودند، نجات دادند و گفتند: ما  می خواهیم خودمان خدایمان را بدون واسطه بپرستیم. در حقیقت  به تعبیر قرآن خود را از بندهای اسارت آور شِرک خلاص کردند و مُوحًد شدند. و طبق وعدة رب جلیل، برکات الهی برایشان نازل شد. یعنی اعتماد به نفس پیدا کردند واستعدادهای خدادادشان فرصت شکوفا شدن. به دنبال کسب علم و دانش رفتند.  و نتیجتاً پشت سرهم موفق به اکتشافات و اختراعات زیادی شدند؛ تا به امروز که اینجا رسیده اند و شاهدیم .

4ـ  افراد دقیق در طول حیات خود متوجه شده اند که وقتی هرانسانی در هرجائی، احساس بی کسی و بی پناهی نماید و قبول کند که غیر از خدا هیچ یاوری ندارد؛ و قدرت و سیستمی هم در جامعه نیست که آزادی فکر کردن و عمل کردن را از او بگیرد؛ به خودِ خودش بر می گردد و کارهائی را که هیچ وقت تصورش را نمی کرد که قادر به انجامش باشد، انجام می دهد.” احتیاج  مادر اختراع است“، حقاً معنی پیدا می کند. کشورهای غربی در طول جنگهای بین الملل، که شدیداً احساس احتیاج می کردند، بیشترین اختراعات و ابداعات را بدست آوردند. اکثر مردان و زنان خود ساخته ،کسانی بودند که اجباراً خود شان فکر می کردند و خودشان راه حلهای زندگی را پیدا نموده، مشکلاتشان را بر طرف می ساختند. و در غیاب قدرتهای بازدارنده، استعدادهایشان جوانه می زد، رشد می کرد و شکوفا می شد.

5-ـ اروپائیان از وقتی که مسیحی شده بودند و پیرو چشم بستة ارباب کلیسا، ظاهراً هیچگاه از شِرک خلاصی نیافته و نتیجتاً در ظلمت مانده و استعدادهایشان ناشکفته به گور می رفت. بعد از رنسانس و نجات از تسلط کشیشان و به عبارت قرآن نجات از شِرک و ایجاد امکان غلبه خردگرائی و تجربه گرائی بود که توفیق ُموحّد شدن و نتایج قانونمندانه آن را که بروز استعدادهای خدا دادشان بود، پیدا کردند. و چون آن را با تقلّا و کوشش زیاد بدست آورده بودند، قدرش را شناختند و رهایش نکردند. باورهایشان دگرگون شد ودر واقع مصداق آیه زیر را پیدا کردند که می فرماید:

 

«. . یقیناً خداوند آنچه را مربوط به هر قومی است دگرگون نکند تا آن قوم خود  دگرگون شوند. . » رعد(13) : 11  

 

6-ـ مسلمانان – طبق اطلاعی که داریم – از نیمه دوم قرن دوم تا قرن پنجم هجری ( قرنهای هشتم تا یازدهم میلادی ) که اروپائیان اعصار ظلمت را می گذراندند، با استفاده از نعمت آزادی – تحت تعلیمات قرآنِ تنها – و دوری از شرک یعنی قبول توحید، توانسته بودند نه تنها از لحاظ اقتصادی و گذران زندگی بلکه از جهات علمی هم سرآمد جهانیان آن روز باشند. افول آنها از قرن پنجم ببعد شروع شد و تدریجاً سیر نزولی داشت تا قرن هفتم که چراغ علم در بینشان  بطور کلی خاموش شد.                                                                                

بنا براین کار مُحقق ما این است که بفهمد چه عامل یا عواملی باعث شدند که مسلمانان از اوج ترقیات علمی تدریجاً افول کنند و ساقط شوند و در حضیض ذلت افتاده، همانجا باقی بمانند. آیا عکس جریان رنسانس اروپا در بین مسلمانان پیش آمد؟ یعنی مسلمانان ابتدا موحّد بودند و در نتیجه، امکان شکوفاشدن استعدادهایشان فراهم بود و بعد ُمشرک و از رشد بازنگه داشته شدند ؟ اگر چنین بوده است، کی بوده و چرا شده و اینکه اگر واقعاً چنین بوده است، آیا راه علاجی دارد؟ آیا میتوان امیدوار بود که رنسانسی در جهان اسلام پا بگیرد و مسلمانان از شِرک ببرند و دو باره مُوحّد شوند و همانند اروپائیانِ دوران رنسانس، خود را از” آئین مَدرَسی“ نجات دهند. آزادانه فکر کنند، آزادانه بازده افکارشان را بصورت کتبی و شفاهی ارائه دهند. نتیجتاً ازجزمیت ببرند و به خردگرائی و تجربه گرائی روی آورند و شاید بدین ترتیب  به عصرطلائی قرون اولیه اسلام برگردند؟

مورّخ انگلیسی ”رِنان“ مؤلف اثر معروف ” تاریخ علم کمبریج“ می نویسد: ” فاتحان مسلمان،‌ با همة شور مذهبی و تعالیم اخلاقی غالباً سختگیرانة خود، در برابر فرهنگهای بومی مفتوحات خویش نسبتاً بردبار بودند. از این رو دربارهائی که بر پا داشتند شاهد آمیزش چشمگیر هنرها و معارف بومی با اسالیب عربی اسلام بود. به این شکل، آنان علاوه بر چیزهای دیگر، علم یونانیان را از شهرهای هلنی ( فتوحات مسلمین در منطقه مدیترانه ) و فرهنگ ایرانیان را از شهرهای ساسانی به ارث بردند“[4] 

با تشویقی که قرآن، مؤمنین را به تدبّر و تفکّر واداشته؛ انعام ( 6 ) : 50 ، روم ( 30 ) : 8 ، آل عمران ( 3 ) : 191  با مثالهائی که در مورد تحقیق و پیگیری با کاربرد استدلال منطقی برای شناخت خدا از ابراهیم به نمایش گذاشته؛  انعام ( 6 ) : 76 – 79  با طرح سؤالاتی که ابراهیم با جسارت هرچه تمامتر از خدا در مورد اثبات زنده شدن مردگان در روز قیامت  نموده که نه تنها او را توبیخ نکرده، بلکه به سؤالش پاسخ مثبت داده و راهنمائیش نموده ؛ بقره ( 2 ) : 260  و علاوه بر همه، او را  به دوستی خود برگزیده؛ و لقب   ” خلیل الله“ ( دوست خدا ) به او داده:  نساء (4 ) : 125  و مآلاً اورا سرمشق نیکوئی برای مسلمانان معرفی کرده: ممتحنه ( 60 ) : 4 ؛ پیروان قرآن تکلیف خود را می دانستند که آزادیخواهی و آزاد اندیشی و عقلگرائی و تجربه گرائی و شجاعانه بدنبال کشف حقیقت رفتن و حتی در این مورد هرکسی، حتی خدا را به زیرسؤال بردن،  نه تنها قویاً مورد تأیید الهی است، که خلاف آن گناه است. چون خداوند مخلوقش را می شناسد، آزادیِ او را می خواهد، تا استعدادهائی که به او داده شده، رشد کنند و بارور گردند و امکان خلیفگی خدا و خدمت در راه تکامل برایش فراهم شود .و عیناً به همین خاطر بوده است که فرموده است :

 

« همة‌ گناهان را اگر بخواهد می بخشد ولی شِرک را نمی بخشد.»  نساء (4) : 48 و 116

 

نتیجة‌ قهری شرک یعنی که شخص ُمشرک ُمتکی بدیگرانی غیر از خدا بار آید و از استعدادهای خدادادش بی خبر، آنها را رها و بیمصرف سازد و نتیجتاً آن موجودی را که خداوند آفریده، از شکل بیندازد. 

در قرون اولیه برای مسلمانان، قرآن راهنما بود و حکمت ( کاربرد عقل و استدلال منطقی) دستورالعمل و ابزار تحقیق. واز این جهت استعدادهایشان شکوفا شد و نردبان ترقی را سریعاً بالا رفتند. چیزی بنام حدیث پیامبر، آن هم با تحکم و زور حکومت، در کنار و همسنگ قرآن نبود که تمام امور زندگی – حتی نحوة خوردن و خوابیدن و . . . – را برایشان دیکته کند و قدرت تفکر، تعقّل و اعتماد به نفس را از آنها بگیرد.

 

پس چه شد که چنین شد ؟

تاریخ به ما می گوید که در زمان حیات پیامبر احادیثی از قول ایشان نقل وروایت می کردند که اساسی نداشت.  بطوری که آن حضرت در صدد تکذیب برآمد و در یک خطابه عمومی پیدایش کذّابین و وضّاعین را اعلام فرمود. آن گاه برای اینکه معیاری محکم و مشخص معرفی نماید؛ قرآن را معیار صحّت و سقم احادیث منقوله و منسوبه به خودش قرار داد .[5] ” پیغمبر فرمود که جز قرآن چیزی از من نقل مکنید، و اگر کسی بجز قرآن چیزی از من ضبط کرده است ، آن را محو نماید.“[6]  ” محمد صلی الله علیه و آله فرمود که پس از من چیزی از من ننویسید. و هرکس که جز قرآن چیزی از من نوشته باشد آن را محو کند“ [7]پس از پیامبر، تمام خلفای مسلمین ( از جمله حضرت علی درمقام خلافت ) اکیداً قدغن کرده بودند که احادیث پیامبر بصورت مکتوب در نیاید و این قدغن تا حدود صد سال توسط تمام خلفا، بطور جدّی حفظ شد و هیچکدام اجازه مکتوب شدن چیزی را بنام حدیث ندادند. تا درخلافت عمربن عبدالعزیز(99 – 101) هجری و توسط او بود که این قدغن بر داشته شد[8] . واز آن ببعد بود که حدیث نویسی شروع شد. با وجود بر این تا مدتها، قبول کتب حدیث به عنوان چیزی در ردیف قرآن مقبولیت عامه پیدا نکرد. مخصوصاً هیچکدام از فقها وعلمای جامعه آن را نپذیرفتند. ولی به هر حال نطفه اولیه نهادینه شدن حدیث به عنوان مأخذ معتبر دینی، توسط خلیفه وقت، منعقد گردید[9]. و این باعث شد که حدیث نویسان زیادی در طول چندین قرن تدریجاً پیدا شوند ( لغتنامة معروف دهخدا اسامی 2400 نفر از آنها را در 600 صفحه لغتنامة خود نوشته است[10]) یقیناً می بایستی مسلمانان در انتظار اثرات مخرّب امری که خلاف قرآن و خلاف دستور پیامبر وخلاف عملکرد خلفای راشدین و خلفای دیگر تا یکصد سال انجام شده بود، باشند.

در این زمینه نکته جالب این است که امامان شیعه کلاً در طول مدت 220 سال – یعنی از شهادت حضرت علی، تا در گذشت امام حسن عسکری امام یازدهم – هیچکدام بدنبال نوشتن کتاب حدیث و یا حتی  تشویق دیگران به نوشتن آن نبودند و برای حل و فصل امور مسلمین، مانند پیامبر، از قرآن و از حکمت یعنی درک معقول خودشان استفاده می کردند. و همینطور بود روش کار فقها و پیشوایان اهل تسنن،‌ یعنی تمام هفت فقیه [11]مشهور قبل از دورة پیشوایان و چهار فقیه پیشوا[12] این یازده نفرکه بین سالهای 94 تا 241 هجری درگذشتند، هیچکدام مبادرت به نوشتن کتاب حدیث ننمودند. کلیه کتابهای حدیث اهل سنت، بعد از فوت رهبران مذاهب چهارگانه شان وکتابهای حدیث شیعیان تماماً بعد از وفات امام یازدهم به رشته تحریر درآمده و محتملاً امامان شیعه و فقهای اهل تسنن به تبعیت از دستور اکید کلیه خلفای بعد از پیامبر بوده که از نوشتن حدیث خودداری می کردند. و با اینکه عمربن عبدالعزیز خلیفه اموی قدغن حدیث نویسی را برداشت، معذالک تألیف کتابهای حدیث معروف موجود در بین اهل تسنن بنام صحاح سته ( شش صحیح ) یک قرن و نیم بعد یعنی بین سالهای 256 تا 303 هجری در طول 47 سال  بود. و کتابهای معروف حدیث شیعیان که چهار کتاب حدیث است و سه جامع حدیثی از سال 329 تا 1190 هجری، یعنی در طول 861 سال نوشته شدند. و اما چه شد که حدیث نویسی عملاً  باب شد و قدرت یافت؟

در دوران حکومت بنی امیّه برخلاف دستور اکید قرآن حجرات ( 49 ) : 13  که تبعیضی بین نژادها نیست  بخاطر تعصّبی که نسبت به عرب در برابر عجم و قبیله قریش در برابر سایر قبائل عرب داشتند، در دستگاه خلافت و حکومت، ”غیر خودی“ را راه نمی دادند. و بدین علت نا رضایتی عمومی و مشکلات سیاسی روز بروز بیشتر می شد. و در نهایت، مخالفین آنان موفق شدند  با کمک ناراضیان قریش، پس از یک دوره جنگهای داخلی، بنی امیّه را از قدرت برکنار نمایند و در سال 132 هجری، خاندان بنی عباس را که شاخه ای از مخالفین بنی امیّه درون قبیله قریش بودند، به قدرت برسانند.

ولی در وجدان جامعه هنوز حدیث نتوانسته بود جای قرآن را بگیرد. یعنی که تعلیمات قرآن: دستورات کتاب و کاربُرد حکمت، در همه شؤن مردم و امور حکومت اجرا می شد. به زبان قرآن مردم موّحد بودند و بُتی در کنار دستورات الهی نتراشیده بودند و نتیجتاً نزول برکات صاحب اختیار جهانیان ادامه داشت.

منصورخلیفه عباسی ( 158-136) در سال 144 دستورداد تا در کنار دجله در 30 کیلومتری شمال تیسفون پایتخت امپراطوری ساسانیان، قصری ساخته شود و پایتخت اسلام را از دمشق به این شهر جدید یعنی بغداد منتقل نمود. این انتقال تحولات جدیدی را نیز به همراه داشت. از همه مهمتر باز شدن پای ایرانیان به دستگاه حکومت بود. عباسیان از ایرانیان که تجربیات زیادی در کشور داری داشتند، استفاده کردند. خاندان اشرافی ومعروف ایرانی برامکه به همراه صدها کاتب، صاحب دیوان، ادیب، دبیر، استاد، طبیب و عالِم مدیریت و سازماندهی دستگاه بنی عباس را به دست خود گرفتند.[13] دستورات قرآن مبنی برآزادی عقیده و مسؤلیت پذیری فرد، هنوز بر کُلّ جامعه و نهایتاً بر دولتمردان حاکم بود. این موضوع وضعیت فرهنگی ــ اجتماعی خاصّی به بغداد داد. اتکاء بنی عباس به مسلمانان غیر عرب در رویاروئی با بنی امیّه باعث شده بود که ملیّتهای دیگر به مرکز قدرت راه یابند. همراه با سیاستمداران، دانشمندان و متفکرین مختلفی نیز از چهار گوشة امپراطوری گستردة‌ اسلام در آن جمع شده بودند که در میان آنها بعضاً یهودی، مسیحی، زرتشتی و حتی دهری (‌ ماتریالیست ) بودند. در چنین فضای آزادی بود که عصر طلائی اسلام شروع به رشد نمود.

عربی زبان رسمی امپراطوری گردید و منابع علمی آن روز جهان به آن زبان ترجمه شد و در اختیار دانشمندان و علاقه مندان قرار گرفت. اولین حرکت نهضت ترجمه در زمان منصور به وجود آمد. ابن خلدون می نویسد: ” ابوجعفر منصور نزد ملک روم کس فرستاد تا کتب تعالیم مترجمه را برای وی بفرستد . اوکتاب اقلیدس و بعض کتب طبیعیات را فرستاد. مسلمین آنها را خواندند و از مطالب آنها آگاهی یافتند و به اطلاع از ما بقی این کتب و علوم راغب شدند“ [14].  ولی موج گسترده توجه به علم و نهضت ترجمه در زمان مأمون ( 198 – 218 ) به وجود آمد. صفا می نویسد: ” در نتیجه نهضتی که به همت مأمون در تمدن اسلامی ایجاد شد، کتب متعددی در منطق، فلسفه، نجوم، ریاضیات، طب، ادب وسیاست از یونانی و پهلوی و هندی وسریانی و نبطی به زبان عربی نقل شد و مبدأ تمام تحقیقات مسلمین در علوم مختلف قرار گرفت. علاقه مأمون به ترجمه و نقل علوم به درجه ای بود که مثلاً به حُنین بن اسحاق . . . در ازاء هر کتابی که از یونانی نقل می کرد ، هموزن آن  زر می داد“ [15]

در بیست سال حکومت مأمون گسترش علوم به نحو سریعی ادامه یافت و عصر طلائی اسلام شکل گرفت. در زمان دو خلیفه بعدی : المعتصم ( 218 – 227 ) و الواثق ( 227 – 232 ) روال علمی با سرعتی کمتر ولی ادامه یافت. و اما منحنی رونق علمی جهان اسلام از نیمه دوم قرن سوم با به قدرت رسیدن المتوکّل    ( 232 – 247 ) شروع به افول نمود که تا امروز هم کمر راست نکرده است.

سؤال بزرگ این است که المتوکّل چه کرد که چنین زهری را وارد کالبد علمی مسلمانان نمود که تا امروز هنوز از مسمومیت آن خلاص نشده است. مسعودی مورخ اهل سنت در مروج الذهب می نویسد :”چون خلافت به المتوکل رسید امر به ترک نظر و مباحثه در جَدَل و ترک اعتقاداتی که در ایام معتصم و واثق بر آن بودند، کرد. و مردم را به تسلیم و تقلید فرمان داد و شیوخ محدّثین ( علماء حدیث ) را بتحدیث  و اظهار سنت و جماعت خواند. او که میلی عظیم نسبت به اهل سنت و حدیث داشت، مخالفت را با اهل نظر آغاز نمود. متوکّل با عقیدت مأمون و معتصم و واثق مخالفت کرد و جدال و مناظره در آراء را ممنوع ساخت و هرکه را بدین کار دست زد مجازات نمود و امر به تقلید داد و روایت و حدیث را آشکار کرد . [16]

 اکنون سؤال کاملاً منطقی که می تواند مطرح باشد اینکه آیا فقط جابجائی در قدرت و سلیقه های فردی خلفا سبب شد که منصور و مأمون چنان توفیقاتی در گسترش علم درجهان اسلام داشته باشند و متوکّل و جانشینانش در عکس آن مسیر گام بردارند ؟ آیا درکنار حکومت هیچ جریان دیگری نبود که بخواهد و بتواند جلوگیری از این تغییر فعالیتهای علمی بنماید ؟ آیا اگر جامعه و افکار عمومی آمادگی قبول اقدامات منصور و مأمون را  نمی داشت، صرف خواستن خلفا چنین توفیقاتی را نصیبشان می کرد و همچنین اگر وجدان اجتماع آمادگی اقدامات متوکّل را نیافته بود، او می توانست یکباره چنین کار انقلابی حادّی را علیه طبقه علماء و دانشمندان و بطور کلی خردگرایان عملی سازد ؟ وبعد از او هم جانشینانش همان راه را بدون برخورد به مانع،  با شدت بیشتری ادامه دهند؟

جامعه شناسان معتقدند تازمانی که هر نوع عقیده ای، خوب یا بد، در بین مردم جا نیفتد وجزء باورهای عمومی و وجدان عامّه در نیاید، و جامعه آمادگی قبول آنها را پیدا نکند – که معمولاً زمان لازم برای چنین جا افتادنی چهار تا پنج نسل است – نمیتوان انتظار داشت که توده های مردم پذیرای آن باشند و اگر حکومتها قبل از آمادگی مردم بخواهند چنین کاری را پیاده کنند، قادر نیستند و اگر هم متوسل به زور شوند، دوامی ندارد.

ویلیام جیمز روانشناس آمریکائی می گوید: راه ورسم حکومتها نمی تواند راه و روش توده های مردم را عوض کند.

در مقوله صعود و نزول خرد گرائی در جهان اسلام و اطلاعاتی که از جزئیات تاریخی آن دوره داریم،  به نظر می رسد که نطفة خرد ستیزی و قشری گری توسط عمر بن عبدالعزیز در پایان قرن اول هجری بنام خلیفه مسلمین به صورت برداشتن قدغن از مکتوب کردن حدیث منعقد شد و تدریجاً رشد کرد. حدیث سازی و حدیث نویسی باب شد و در مدت یک قرن ونیم حدیثهای جعلی فراوانی ببازار آمد. و چون اکثراًً توأم  با حکایات و قصه های جالبی بود، جاذب می نمود و در بین توده های مردم خریداران زیادی پیدا کرد. و همگام با ازدیاد آنها، عقل گرائی فروکش نمود و زمینه اقدام متوکّل را در جامعه فراهم ساخت. هنجاری که در جامعه، توده های مردم را علاقه مند به احادیث نمود، همان احادیثی بود که می توانست جوابگوی تمام سؤالاتشان باشد و آنها را از تعقل و تفکّر که معمولاً زحمت دارد، خلاص می کرد. همین طرز تفکر عامّه بر دستگاه حکومتی اثر گذاشت. اقدامات حادّ  متوکل – در واقع – نمایندة افکار عمومی توده های کثیری از مردم بود. آنهائی که می خواستند با پیروی از احساساتشان که تابع حالت کودکیِ شخصیتشان بود، خود را از شرّ عقل گرایان نجات دهند و بدنبال هوی و هوس بروند.[17]

آن چه مسلم است یک شبه و با سرعت نمیتوان به چنان نتایج مخرّبی رسید . تصادفی نیست که می بینیم اولین کتاب رسمی حدیث اهل سنت بنام صحیح بخاری در همان سالهائی بیرون می آید که متوکّل چنان شداد و غلاظ علیه علم و خرد گرائی قدّاره را از رو بسته بود .[18]  اقدامات متوکّل را از این نظر نماینده افکار عمومی و جو ساخته شده سنواتی معرفی می کنم که با بیرون رفتن او از میدان قدرت، همچنان خردستیزی ادامه یافت و شدیدتر هم شد. چرا ؟ چون زمینه فکری آن را عمربن عبدالعزیز از یک قرن و نیم  پیش آماده کرده بود. نهالی بود کاشته شد و روز بروز تنومند تر گردید و با اقدامات خواجه نظام الملک در تأسیس مدارس نظامیه و رواج سفت و سخت قصه هائی راست و دروغ که بنام رفتار و گفتار و کردار پیامبر تحت عنوان حدیث و سنت به صورت کتاب در آمده بود – که همه باید تقلید می کردند – از یک طرف و از طرف دیگر شدیداً تحت فشار قراردادن و تعقیب پیروان عقل وحکمت، باعث شد که سنت گرائی          ” نهادینه“ شود. یعنی درست عکس جریان رنسانس اروپا در جهان اسلام پیاده گردد.

و می بینیم که قرآن به عنوان چراغ راهنمای بشریت و ارائه دهندة قوانین طبیعی انسان ها، در این مورد می فرماید:

 

 « زیرا خدا نعمتی را که به قومی ارزانی داشته است دگرگون نسازد ، تا آن قوم خود دگرگون شوند. و خدا شنوا و داناست» انفال(8) :53

 

در عصر طلائی، جامعة اسلامی درهای خود را بر روی دانشمندان غیر مسلمان بازنموده و بغداد ملجأ و پناهگاهی شده بود برای خیل دانشمندان، فلاسفه و اطبائی که تحقیقات و اندیشه هایشان کلیسائیان را غضبناک می کرد و در زادگاه خود امنیت نداشتند. اکنون این روند معکوس گردید. 

ذبیح الله صفا می نویسد: ( تأکید از صاحب این قلم است) « زیانهائی که جلوگیری از بحث و نظر و اعتقاد به تسلیم و تقلید بر اندیشه بحاث مسلمین که تازه در حال تکوین و ترقی بود ، وارد آورد بیشمار و از همه آنها سخت تر آنست که با ظهور این دسته در میان مسلمین، مخالفت با علم و علماء و عناد با تأمل و تدبر در امور علمی و تحقیق در حقایق  و انتقاد آراء علمای سلف، آغاز شد . . . سبب عمدة ضعف تفکر و تفضیل نقل بر عقل و تقلید بدون اجتهاد  و تمسک به نصوص بدون تعمق در مقاصد آن و بغض و کراهیت نسبت به فلسفه و اجزاء آن  و در آوردن متفکرین در شمار ملحدین و زنادقه گردید . اینها نتایجی بود که بعد از اختناق اعتزال بر عقلهای مسلمین چیره گردید و آنچه در کتب بود برآنچه در عقل محترم است، برتری یافت و بهمین سبب عاِلمی که از نصوص دینیه و لغویه مطالب بسیار در حفظ داشت، بر عالِمی که قلیل الحفظ و کثیرالتفکر بود رجحان یافت  و عالِم مقلًد از عالِم مجتهد برتر شمرده شد. و اکرام محدث وفقیه بر بزرگداشت فیلسوف و متفکر فزونی یافت. و در نتیجه فلسفه و سایر علوم عقلی روز بروز از رونق و رواج افتاد. تا بجائی که نظائر محمدبن زکریا ( رازی ) و ابوریحان ( بیرونی ) و ابونصر ( فارابی ) و ابوعلی( سینا ) حکم سیمرغ و کیمیا یافتند و جای شخصیتهای بارز طب و طبیعیات و ریاضییات و منطق و الهیات را فقها و محدثین ومفسّرین و متکلمین اشعری و کرامی و جز آن گرفتند.» [19]



[1]  - آزادی شخصیت از شرک :نحل(16) :36 ، نساء (4 ) :48 و 116 ، آل عمران(3):64 ،  آزادی عقیده :  زمر (39) : 41 ، یونس    ( 10 ) : 99  ، بقره (2): 256  آزادی بیان : بقره ( 2 ) : 260 ، مائده ( 5 ) : 112 الی 115 . آل عمران (3 ) : 104 ، آزادی در انتخاب محل سکونت : نساء ( 4 ) : 97 الی 100  آزادی در معاملات : نساء ( 4 ) : 29 .

   نقل قول از زیبا کلام صادق ، ما چگونه ما شدیم : صفحه 209   -[2]

[3] - سارتون ، تاریخ علم : صفحه 61 و 62 نقل از زیبا کلام  ، همان کتاب صفحه 209

4- رنان ، صفحه 282 نقل از زیبا کلام صفحه 219

 

5 - مطهری مرتضی، خدمات متقابل اسلام وایران ، چاپ اول : صفحه 656

6- شجاع الدین شفا توضیح المسائل ص 146 نقل از صحیح مسلم

7- همان مأخذ ص 146 نقل از شیخ صدوق ابن بابویه در خصا ل

 - علامه طباطبائی، قرآن در اسلام ، صفحه96 [8]

9- ممکن است شخص کنجکاوی بپرسد چرا کار عمربن عبدالعزیز که در واقع آزاد سازی نوشتن حدیث بوده است ، در اینجا تقیح شده . در پاسخ باید گفت : خداوند که خالق بشر و از خلقیات ما کاملاً آگاه است تنها گناهی را که نمی بخشد، شرک است . ( نساء/4 :48و 116 ) و مکتوب کردن حدیث  در کنار قرآن ، تحت عنوان ” کمک برای درک بهتر دستورات الهی“ عیناً کار همان مشرکینی است که بتهایشان را برای تقرب به درگاه الهی می خواندند . در حالی که  دستور اکید  الهی  به از بین بردن بتهاست و ابراهیم و محمد راکه هر دو بت شکن بودند ، به عنوان سرمشق نیکو برای مسلمین معرفی کرده. شخص پیامبر که  مکتوب کردن حدیث و سنت را قدغن نمود و  تمام خلفای مسلمین پس از پیامبر که این قدغن را حفظ کر دند، به همین علت اساسی بوده است که بت یا بتهائی در کنار قرآن تراشیده نشود.  

10 - شفا ، توضیح المسائل ص 139

[11] - مطهری مرتضی، خدمات متفابل اسلام و ایران ص 677  ( سعیدبن مسیب : متوفی سال 91 هجری ، ابوبکر بن . . . بن مخزومی : متوفی سال 94 ، سلیمان بن یسار : متوفی 94 هجری ، عروة بن زبیر : متوفی سال 94 ، عبیدالله بن . . . بن مسعود : متوفی سال  98 ، خارجة بن . . . .انصاری : متوفی سال 99 ، خارجة بن . . .بن ثابت انصاری : متوفی سال 99 و قاسم بن . . .  بن ابی بکر : متوفی سالهای بین 100 و 110 هجری )

[12] - همان مأخذ ، ص 680 (  ابوحنیفه : متوفی سال 150 هجری ، مالک بن انس : متوفی سال 204 ،  محمد بن ادریس شافعی : متوفی سال 204 و احمد بن حنبل : متوفی سال 241 )

 13- زیبا کلام : صفحه 215

14- صفا ذبیح الله ، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ، چاپ چهارم :‌ص 40 نقل از زیبا کلام ص 220

 - صفا ص 45 نقل از زیبا کلام ص 220[15]

16 - نقل از صفا صفحه 134 نقل از زیباکلام صفحه222     

[17]  - عیناً جریان چپگرائی و دشمنی با سرمایه داری که بعد از شهریور  20  در ایران بطور گسترده ای همه جا پیش رفت و وارد وجدان جامعه شد . آن چنان که در ذهن دستگاه شاه ، به عنوان : ”سوسیالیسم مظهر عدالتخواهی“ ظاهر شد و در ذهن دولتمردان حکومت اسلامی بنام ”جامعه بی طبقة توحیدی“  اثر گذاشت . بطوریکه علیرغم  اصول باورهائی که موقعیت و مقام اجتماعی خودشان بر آن نهاده شده بود ، با زور املاک مالکین را از آنها گرفتند و کارخانه های خصوصی و منازل و مستغلات تعداد زیادی از مردم را مصادره کردند .

[18] - دوران خلافت المتوکل سالهای 232 – 247و وفات محمدبن اسماعیل بخاری مؤلف” صحیح بخاری“ سال 256 است .

 - صفا ، صفحه 136 نقل از زیبا کلام صفحه 252[19]


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/۱٠ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

خلق و خوی ایرانیان از دکتر ایزدی

بسمه تعالی

 

 

جناب آقای دکتر ایزدی

با سلام،

احتراما، در ادامه سوالات مربوط به مصاحبه تقدیم میگردد. انشاالله هفته آینده برای هماهنگی زمان مصاحبه آقای قنبری با شما تماس خواهند گرفت.

1.      ضرورت پرداختن به مقوله خلق و خوی ایرانیان چیست؟

2.      رابطه آیه  "اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم" با بحث پرداختن به خلق و خوی و رفتارهای اجتماعی مان چیست؟

3.      از بین خلقیات ناپسند ایرانیان که ریشه تاریخی دارد لطفا به سه مورد که از نظر شما از بقیه موارد ناپسندتر هستند اشاره کرده و توضیحاتی در ارتباط با ریشه های شکل گیری آن ارائه دهید؟

4.      آیا از نظر شما فرهنگ و خلق و خو قابل تغییر و اصلاح کردن است و یا بصورت ذاتی درون انسان ها نهادینه شده و تغییر نمیکند؟

5.      چگونه میتوان برای تغییر و اصلاح اقدام کرد؟

6.      در عرصه فرهنگ عمومی ایران امروز جای چه چیزی را خالی میبینید؟

 لطفا دریافت این ایمیل را با ریپلای کردن به من اطلاع دهید.

با تشکر فراوان

ارادتمند- سوهانی

 

با سلام و احترام ،

پاسخ سؤالاتتان را در بدنة خود سؤالات بشرح زیر می نویسم :

 

  1. ضرورت پرداختن به مقوله خلق و خوی ایرانیان چیست؟

همان طور که در کتاب های " نجات" و "  چرا عقب مانده ایم " تشریح کرده ام ، وجود هیچ یک از عواملی از قبیل: کشورهای استعماری ، سیستم سلطنتی ، حاکمیت هزار فامیل ، ذخایر نفتی ، موقعیّت سوق الجیشی ، بی سوادی مردم و یا دین اسلام که به زعم عده ای از روشنفکرانمان علت قرنها عقب افتادگی مردم ایران معرفی شده ، نمی تواند جوابگو باشد. و در میان تمام عوامل ممکن الاثر، عامل"  خلقیاتمان" را نزدیکتر برای دستیابی به حقیقت  دانستم . منظور از خلقیات ، همان رفتارهای اجتماعی مان است که باعث جدال دائمی بین افراد و علت العلل عدم مشارکت و ضعف در همکاریهایمان بوده است .

با استفاده از تئوریهای " اریک برن " روانکاو آمریکائی مبنی بر وجود سه حالت : والدینی ، کودکی و بالغی در شخصیت افراد روحاً سالم[1] و با استفاده از تئوری " پیاژه " روانشناس سویسی مبنی بر آسیب دیدن و یا بکلی حذف شدن  حالت بالغی شخصیت در کودکانی که دوران پنجسالة اول حیاتشان را در محیط های آلوده به دروغ و تباین و تناقض گذرانده اند ، توضیح دادم که  متأسفانه حالت بالغی شخصیت ما ایرانیان به همین علت از همان دوران کودکی آسیب دیده و یا بکلّی حذف شده و در عوض با حالت های والدینی و کودکی و رفاقتی شخصیت  بسیار قوی وارد اجتماع می شویم .  بدین خاطر در مواقع روبروئی با دیگرانی که آشنائی و دوستی نداریم تا حالت رفاقتی شخصیّت [2] حاکم بر وجودمان شود ، همیشه – برحسب موقعیت - یا از موضع حالت  والدینی با او به گفتگو می نشینیم و شخص ثالثی را مورد حمله قرار می دهیم ؛ یا خود را بالاتر از طرف می دانیم و آمرانه می خواهیم به او تحکّم کنیم ؛ و یا اگر مخاطبمان را صاحب زور و قدرت و مقام و ثروتی تشخیص داده و یا  به هر علتی برایش شخصیتی والا قائل شده ایم ، بلافاصله پائین آمده ، در موضع حالت کودکی شخصیتمان قرار می گیریم و با احساس حقارت ، هر نوع تحمیلی را پذیرا و عندالاقتضا مجیزگو می شویم . ( برای توضیح بیشتر در مورد حالت رفاقتی شخصیت ، صفحات 260 الی 280 کتاب " چرا عقب مانده ایم " را ملاحظه نمائید)

 در آنجا سعی کردم با مثالهائی از صحنه های هر روزی زندگیمان و شرح سرگذشت برخی از بزرگان مملکت و رفتار توده های مردم در مواقع عدیدةِ حیات اجتماعی مان دلائلی در تأیید فرضیه ام ارائه دهم . فرضیه اینکه :

« درد اساسی و علة العلل عقب افتادگیهایمان و عامل مؤثر تسلط دیکتاتورها در طول زمان بر تمام شؤون زندگیمان، داشتن چنین خلقیاتی بوده است . وجود چنین خلقیاتی ، خود ناشی از آسیب دیدگی یا حذف حالت بالغی شخصیتمان  و نقص این حالت  به علت وجود دروغ زیاد و نتاقض و تباینهای رایج در محیط رشد دوران کودکیمان و وجود دروغ و کژیها اکثراً به خاطر ترس از ظلم بزرگترهایمان بوده است که به سلسله مراتب از خانه شروع و به حکام خود کامه ختم می شده  است . »

 

در حقیقت اوضاع سیاسی و فرهنگی جامعه ما ، زنجیر بسته ای را تشکیل می داده که دوام و قوام نظام استبدادی را ازقرنها پیش ممکن می ساخته است :

خلقیاتمان : عدم اطاعت ، عدم اعتماد به یکدیگر

عدم همکاری ، لجاجت و انتقام جوئی

 

 

 

 

 

 

 

به علت                                                         به علت

 

 

وجود بزرگتران ظالم و حکام خود کامه

حذف یا آسیب دیدگی حالت  بالغی شخصیت مان

 

                                                                                                                                                                    

                                                                                            

 

     به علت                                                                         به علت

وجود دروغ بی حساب و تباین

و تناقض در محیط کودکیمان

                                    

 

 

 

اوضاع سیاسی و فرهنگی جامعة ما، قرنهاست که زنجیر بسته ای را تشکیل می داده

 

برای نجات از این دور تسلسل بی شک باید حلقه ای از این زنجیر پاره می شد. یعنی مثلاً یا مردم حالت بالغی شخصیت گمشدة خود را باز می یافتند و به « خودِ» خود باز می گشتند ؛ تا زیر بار ظلم نمی رفتند و خود ظلم نمی کردند و با اطاعت از قانون ، آمادة پذیرفتن مدنیت می شدند ؛ و یا دست خودکامگان حاکم قطع می شد ، تا امکان دعوت به فطرت «خود» از طریق تعلیمات صحیح ، برای مردم به وجود می آمد .

و اما بعد از انقلاب و قطع کامل دست شاه به عنوان دیکتاتور خودکامه ، متأسفانه کارها رو به اصلاح نرفت. یعنی حذف آن حلقة زنجیر، کارساز نشد . زیرا فرصت وامکاناتی برای احیاء حالت بالغیِ شخصیت افراد فراهم نگردید .و نتیجتاً جامعه از گرفتاریهایش نجات پیدا نکرد.

شاید این پیشامد برای جامعه شناسان و روشنفکران علاقه مند به امور اجتماعی ایران  موضوع قابل تأملی باشد . برای آنها که فکر می کردند با تعویض سیستم حکومت و یا هیئت حاکمه یا بطور کلی با کوتاه کردن دست صاحبان قدرت جامعه ، وضع اجتماع بهتر می شود. و همچنین برای آنهائی که امروز فکر می کنند چرا مبارزات بیش از یک قرن  مردم ایران به نتیجه ای نرسید و نسل حاضر هنوز هم همان آزادیهائی را که مشروطه طلبان می خواستند، مطالبة می کند.

روشنفکرانی که وضع بد حکومتهای گذشتة ایران را ناشی از وجود سیستم سلطنت یا وجود مالکین و ثروتمندان متنفذ و به اصطلاح خودشان حکومت هزار فامیل یا حضور و نفوذ اجنبی می دانستند ، بعد از انقلاب ملاحظه کردند که در جامعه تمام قدرتمندان و صاحب نفوذان سابق چه اجنبی و چه غیر اجنبی ، هیچ کدام حضور نداشتند : مالکین بزرگ و خوانین عشایر که قبلاً با اصلاحات ارضی شاه ، حذف شده بودند . شاه و تمام اعوان وانصارش و تمام نیروهای مسلح حمایت کننده اش از بین رفته بودند . صاحبان صنایع بزرگ و بانکداران و ثروتمندان نامدار که اموالشان مصادره و فرارانده شده بودند . حتی بسیاری از اساتید دانشگاهها و کارمندان عالیرتبة وزارتخانه های رژیم سابق، پاکسازی و از قدرت برکنار شده بودند . مملکت مانده بود و توده های مردم عادی و جنگ برای گرفتن قدرت بین گروهها و دستجات مختلف جامعه . چه کسی برنده شد ؟ آن که نماینده فرهنگ و خلقیات اکثر مردم بود .

خوشبختانه این پیشامد اجتماعی بسیار نادر ، برایمان ثابت می کند که در ایران :

 

رفتار مستبدانة هیئت حاکمه نسبت به مردم و  با مردم نسبت به زیردستانشان ، منبعث از خلقیات مردم است ؛ نه خلقیات مردم ناشی از استبداد هیئتهای حاکمه .

 

چون بعد از انقلاب و خالی بودن جامعه از هر نوع صاحب قدرت ، همین خلقیات مستبد ساز مردم بود که مستبدان دیگری را بر سرِکار آورد و کسانی چون بازرگان و همفکرانش که موافق به استبداد نبودند ، حذف شدند . همان طور که در برهه های دیگری از زمان ، امیرکبیر و قائم مقام و مصدق و همفکرانشان حذف شده بودند .

این پیشآمد توجه ما را به درس دیگری از قرآن مبین نیز معطوف می دارد که شما آن را موضوع سؤال دومتان قرار داده اید

 

2.      رابطه آیه  "اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم" با بحث پرداختن به خلق و خوی و رفتارهای اجتماعی مان چیست؟

 

در بین تمام عوامل عقب افتادگی مان  که بعضی از هموطنان علاقه مند به نجات مردم ایران از چنبرة جهل و ظلم و فقر عنوان کرده اند ، به نظر می رسد مقولة خلق و خوی ایرانیان مهمترین باشد .

 اگر ما قرآن را واقعاً کلام خدا می دانیم و اگر با تأییدی که شبکة ریاضی مستتر در متنش از نظر علمی هم بشری نبودن قرآن و دست نخوردگی آن را ثابت می نماید ، لزوم توجه دقیقتر به آیات قرآن برای یافتن بهترین راه زندگی انسانها را حتمیت می بخشد.

 در قرآن آیه " اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم" و همچنین آیه :" بِاَنّ اَلله لَم یَکُ مُغَیّراً نِعمَة اَنعَمها عَلی قَوم حَتّی یُغَیّروا ما بِاَنفُسِهِم" که مکمل آن است رابطة تنگاتنگ خلقیات ( نفسانیات ) توده های مردم  و نحوة گذران زندگیشان را به ما نشان  می دهد .

نتیجه گیری از این دو آیه و تجربیات عینی به ما می گوید:  اقوامی که از راه خدا منحرف و تابع هوی و هوس خود شده اند . دروغگوئی ، دزدی ، عهدشکنی ، تنبلی و سَمبَل کاری را پیشة خود ساخته اند، سرنوشت محتومشان کم شدن تدریجی درآمد ملی و تمام عوارض ناشی از آن است . اینها با هم رابطة علت و معلولی دارند . یعنی تا زمانی که مردم تغییر رویّه ندهند ، خداوند هم از نعماتش بهرة بیشتری نصیبشان نمی سازد.. و به همین قرار اقوامی که اعمالشان با دستورات الهی ـ دانسته یا ندانسته – تطبیق دارد . یعنی راستگوئی ، درست کاری ، وفای به عهد ،  امانتداری و کمک به کار های نیک از عادات معمول زندگی شان شده ؛ نعمات الهی هم برایشان جاری است و تا زمانی که خلقیاتتشان را تغییر نداده و از راه درستی که همان طریق الهی است منحرف نشده اند ، خداوند هم نعماتی را که به آنها داده است از آنها نمی گیرد.

مردم چطور با هم رفتار می کنند ، چطور با هم داد و ستد می نمایند وخلقیاتشان چیست ؛ در حقیقت اساسی ترین عامل تعیین کنندة نحوة گذران و زندگی یومیّه شان است . آنچه از مشاهدات و ملاحظات رفتار مردم هر منطقه بر می آید این که در هر جامعه خلقیات مردم و نحوة ارتباط آنها با یکدیگر علّت است و سیستم حکومت و نحوة زندگی و مآلاً رفاه و آسایش یا بدبختی و ادبارشان معلول . و این همان سنت الله است و مفهوم آیات فوق . این همان قانون الهی است که آتش را تعیین کرده تا بسوزاند و یخ را تا سرد نماید.        

این جاست که توجه به خلقیات مردم در هر جامعه ا ی ارزش و اهمیت خود را لا اقل به عنوان فرضیه ای مناسب و امیدوار کننده برای رسیدن به حقیقت یا چیزی نزدیک به حقیقت  نمایان می سازد.

 

3.      از بین خلقیات ناپسند ایرانیان که ریشه تاریخی دارد لطفا به سه مورد که ازنظر شما از بقیه موارد ناپسندتر هستند اشاره کرده و توضیحاتی در ارتباط با ریشه های شکل گیری آن ارائه دهید؟

 

از نظر تاریخی:

1600 سال پیش:

آمی ین مارسلین مورخ معروف رومی که در قرن چهارم میلادی یعنی بیش از 1600 سال پیش می زیسته در کتاب خود ایرانیان را به قرار ذیل توصیف نموده است:

" بسیار پرگو و خودستا هستند چه در موقع کامکاری وچه در اوقات مصیبت . همیشه لفظ تهدید و تخویف برلب دارند . مکّار و متکبّر و بیرحم اند. راه رفتنشان بسیار سنگین و موقر و طبیعی و روان است . بهترین جنگجویان دنیا هستند. ولی در کار جنگ خدعه و مهارتشان بیشتر از شجاعتشان است . نسبت به غلامان و  زیر دستان و مردم خرده پا به استبداد رفتار می کنند وخود را مالک و صاحب اختیار جان مال آنها می دانند . نوکران و گماشتگانشان حق ندارند در حضور آنها لب به سخن بگشایند."

 

200 سال پیش:

جیمس موریه انگلیسی در کتاب سیاحت ایران و ارمنستان و آسیای صغیر و استانبول که ترجمة فرانسوی آن در سال 1813 میلادی در پاریس چاپ شده است ؛ در مورد خلقیات ایرانیان زمان فتحعلیشاه قاجار می نویسد:

" در تمام دنیا مردمی به لافزنی ایرانیان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ایرانیان است . هیچ ملتی هم  مانند ایرانیان منافق نیست وچه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف می کنند باید از شرّشان برحذر باشی . ایرانیان تا دلت بخواهد حاضرند به تو قول و وعده بدهند که اگر احیاناً اسب و مزرعه ای ، خانه ای و یا هرچیز دیگری را در حضورشان تعریف و تمجید نمائی ، فوراً  می گویند تعلّق به خودتان دارد.عیب دیگری هم که دارند دروغگوئی است که  از حدّ تصور خارج است. ایرانیان لبریزند از خود پسندی و شاید بتوان گفت که درتمام دنیا مردمی پیدا نشوند که به این درجه به شخص خودشان اهمیّت بدهند و برای خودشان اهمیّت قائل باشند"

 

150 سال پیش:

الکسی سولتیکوف : شاهزادة  روسی بیش از یکصد و پنجاه سال پیش به ایران مسافرت و در کتاب سیاحت نامة خود در باب ایرانیان نوشته است :

" درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد. و همین خود کافی است که این مملکت درنظرخارجیان نفرت انگیز بیاید. دروغ بطوری درعادت و رسوم مردم ایران ریشه دوانیده است که اگراحیاناً یک نفر از آنها رفتاری به درستی بنماید و یا به قول و وعدة خود وفا نماید ، چنان است که گوئی مشکل ترین کار دنیا را انجام داده است و رسماً از شما جایزه وپاداش و انعام توقع دارد"

 

امروز هم که قرنها از اظهار نظر آن خارجی ها می گذرد ، به نظر می رسد –  اگر بدتر نشده باشیم –  بهترنشده ایم . درکتاب " چرا عقب مانده ایم " مفصلاً توضیح داده ام که عجول و بی بند و بار هستیم . از هرگونه نظم وبرنامه ریزی فرار می کنیم. در هر کاری افراط و تفریط می نمائیم. با رشاء و ارتشاء اُخت می آئیم. لجوج و انتقامجو هستیم . متجاوز، ترسو و کجدار و مریز کن هستیم. خرافاتی هستیم.  دروغ گوئی و تمام مشتقاتش ( رُل بازی کردن ، تظاهر کردن ، گول زدن و گول خوردن ، بگو چشم ولی نکن را پسندیدن، بدبینی ، بدقولی ، پنهانکاری ، عهد شکنی ، بیوفائی و دبّه درآوردن ) را بطور مفصل داریم . خود بزرگ بینی، بلند پروازی وافتخار به اجداد مان آن هم با اغراق گوئی در بین توده های مردم ایران سکه ای رایج است .

و اما اگر بخواهیم در بین این خصوصیات اخلاقی سه تا از بدترین ها را انتخاب کنیم ، به نظر من باید ترتیب زیر را برایشان ارائه دهیم .

 

1 -  دروغگو هستیم که دروغ را  اُم الفساد می دانم و معتقدم علت العلل عقب افتادگیهایمان همین است

2 -   تابع احساسات یعنی پیرو هوی و هوس و ازعقل  دور  هستیم ..

3 -   غرور و بلند پروازی غیر قابل تصوری داریم.

 

اگردروغ را علت اصلی عقب افتادگی هایمان  مغرّفی می کنم نه تنها از این جهت است که چون در هر معامله ای وارد شود آن را فاسد می کند . در بین مردم بدبینی  به وجود می آورد ؛ مقدار قابل توجهی وقت و انرژی آنها را به هدر می دهد و مآلاً رفاه و آرامش و امکان هر نوع ترقی اقتصادی و سیاسی و حیثیتی را از آنها می گیرد و یا شدیداً مانع می شود ؛ بلکه ضرر غیر قابل تقویمش به خاطر این است که رواج دروع در محیط زندگیمان بااعث می شود که رشد حالت بالغی شخصیت  اطفالمان را  به کلی متوقف کند ویا آن را شدیداً آسیب دیده ومعیوب سازد و نتیجتاً مردان و زنانی تحویل جامعه دهیم که در بین آنها استدلال و عقل جای خود را به ااحساسات و هرج و مرج طلبی دهد و جهل را مافوق علم بنمایاند.

 

علت اصلی پیدا شدن چنین پدیده ای طبق نظریة "پیاژه" روان شناس سویسی چنین است :

پیاژه مبتنی بر مشاهدات وسواسانه اش بر رفتارِ نوزادان و خردسالان، معتقد بود که ظهور رابطة علت و معلولی در کودک (چه چیزی به دنبال چه چیزی می آید) در ماههای اول حیات اوست که در انتهای دو سالگی تکمیل و تحصیل شده است.

مبتنی بر مشاهدات پیاژه در دوران دوسال اول زندگی زمانی که حالت بالغیِ شخصیّت درکودک شروع به ساخته شدن و فُرم گرفتن می کند، تا سیستم علت ومعلولی را برای خود بسازد- در این دوران بسیار حساس اگر در محیط زندگی او دروغ و تباین و تناقض زیاد موجود باشد، در قبول رابطة‌ علت ومعلولی به جائی نمی رسد. گیج شده، آن را رها می کند و بجای رابطة علت ومعلولی بین پدیده ها ممکن است برای خود به این نتیجه برسد که آنچه برای او اتفاق می افتد، الزاماً ارتباطی به عاملی معین و مشخص ندارد، فقط مربوط به زمانی است که اتفاق افتاده. 

 

با عنایت به فرضیات قابل قبول روان شناسان در مورد شناخت انسان و با توجه به مشاهدات وملاحظات خودمان به آنچه می گوئیم و می کنیم و اعتقاد داریم ، میتوان نتیجه گرفت که متأسفانه به خاطر رواج شدید دروغ در جامعه مان، اکثراً حالت بالغی شخصیت ما ایرانیان درهمان دوران کودکی به شدت آسیب دیده و بعضاً بکلی حذف شده و حکومت بر وجودمان دائماً بین حالات والدینی و کودکیمان دست به دست می شود و بیشتر معایب اخلاقی که داریم عوارض همین نقص شخصیت اخلاقی مان است. من این مطلب را به عنوان فرضیه ای در کتاب "چرا عقب مانده ایم " ارائه داده و در باره اش دلائل خود را آورده ام. ولی توضیح داده ام که این فرضیه مثل تمام فرضیه ها باید مورد نقد علاقه مندان قرار گیرد ؛ تأیید یا رد شود.

ملاحظه اینکه چندین قرن پیش از قول داریوش برکتیبه ای چنین نوشته شده :

"خدا این کشور را از دشمن ، از خشکسالی و از دروغ نگاه دارد"

نشان می دهد که دروغ مثل خشکسالی و دشمن  از قرنها پیش آفت بزرگی  در ایران شناخته شده بوده است.

 

4.      آیا از نظر شما فرهنگ و خلق و خو قابل تغییر و اصلاح کردن است و یا بصورت ذاتی درون انسان ها نهادینه شده و تغییر نمیکند؟

آنچه از روانشناسان یاد گرفته ایم این که شخصیت هر فرد تابع معادلة زیر است :

شخصیت = صفات ارثی × محیط × زمان

و همچنین می گویند : صفات ارثی شامل هوش ، حافظه ، سرعت انتقال ، استخوان بندی ، رنگ پوست و رنگ  چشم و رنگ  مو و  استعداد گرفتن بعضی بیماریها و . . . . .می باشد. 

هیچگاه نشنیده ام که خلق و خوی انسان ارثی و ذاتی باشد و یقیناً مربوط به اثرات محیط است که از موقع تولد ببعد اثر قاطع خود را بر ساختن شخصیت فرد باعث می شود.

در مورد اعمال و افکار و باورها ی فرد ، بحث روانشناسان این است که اینها همه اکتسابی یعنی یاد گرفتنی است. و تنها چیزی از رفتارها که ناشی از صفات ارثی بوده  و به شخص منتقل می شود ، مکیدن پستان درنوزادان می باشد که غریزی است.

و اما خلق و خوی فرد چون یادگرفتنی و اکتسابی است ، بنابراین قابل تغییر است . کما اینکه دیده ایم که خلق و خوی و باورهای بزرگسالان را میتوان با تعلیم و تربیت تغییر داد.  و در کشورهای کمونیستی مخصوصاً چین بنام انقلاب فرهنگی مغز شوئی می کردند. یعنی باورهای گذشتة آنها را پاک نموده و باورهای جدید جایش می گذاشتند. ولی باورهای جدید چون خلاف فطرت انسانیشان بود دوامی نیاورد و خوش عاقبت نشد.

 

5.      چگونه میتوان برای تغییر و اصلاح اقدام کرد؟

از روشی که پیامبر اسلام برای تغییر و اصلاح باورهای اعراب بیابان نشین استفاده کرد و موفق شد قومی بیابانگرد ( راهزن ، قمارباز و رباخوار و شرابخوار که بسیاری از آنها دختران خود را زنده بگور می کردند و اکثراً کینه توزانه با هم می جنگیدند) را تغییر دهد و از آنها مردمی درستکار ، فداکار،  صبور و متمدن  که توانستند دانشمندانی نامی به دنیا عرضه کنند تربیت نماید ؛ امروز هم میتوان استفاده نمود.

پیامبر با استفاده از تعلیمات قرآن که فرموده است :

" همچنان که پیامبری ازخودتان را برایتان فرستادیم تا آیات ما را برایتان بخواند و شما را پاکیزه گرداند و کتاب و حکمت و آنچه راکه نمی دانستید به شما یاد دهد" بقره (2): 151

اول به آنها می گفت : قولوا لا اله الله تفلحوا ( بگوئید غیر از خدا معبودی نیست تا رستگار شوید) وقتی که قبول و باور می کردند که غیر از الله معبودی نیست یعنی از شرک بریده و موحّد می شدند ، یعنی کامپیوتر مغزشان از باورهای قدیمی پاک می شد ؛ کتاب و حکمت ( کاربرد عقل ) به آنها می آموخت.

 

6.      در عرصه فرهنگ عمومی ایران امروز جای چه چیزی را خالی میبینید؟

تعلیم قرآن به زبانی که مردم بفهمند و سفارش به اینکه  هرچه را از قرآن فهمیده اند بدان عمل کنند و خود را تغییر داده ، اصلاح نمایند تا تدریجاً مسلمان قرآنی شوند. یعنی دروغ و تمام تبعاتش را کنار بگذارند . بدین ترتیب نه تنها از مفاسد عدیدة دروغ نجات می یابند ، مهمتراینکه نوزادانشان را از ابتلاء به حذف یا بیمار شدن حالت بالغی شخصیتشان که اساسی ترین حالت شخصیت فرد برای امکان کاربرد عقل در امور زندگیش می باشد حفظ نمایند. البته این کار باید بدست کسانی شود که خودشان افرادی صادق و صالح باشند تا اقداماتشان مؤثر و کارساز گردد.

در سمیناری که چند سال پیش  برای بررسی کتاب " چرا عقب مانده ایم " در تهران تشکیل شده بود . یکی از جامعه شناسان ایرانی الاصل که استاد جامعه شناسی در فرانسه بود ، به تهران آمده و در این جلسه شرکت کرده بود گفت : بنظر می رسد ما حصل کتاب "چرا عقب مانده ایم" این باشد که دروغ گوئی را علت العلل تمام گرفتاریها ی ایرانیان  معرفی کرده است . اگر چنین است چطور می شود آن را اصلاح کرد ؟ مگر می شود در این اجتماع زندگی کرد و دروغ نگفت ؟ و وقتی نشود دروغ نگفت بچه ها هم دروغ گفتن را یاد می گیرند و نسل بعد نسل ادامه پیدا می کند.

من در آن جلسه نتوانستم اظهار نظری کنم  ولی بعداً در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که راست می گفت . در این مملکت نمی توان زندگی کرد و دروغ نگفت. ولی میتوان کاری کرد که حالت بالغی شخصیت کودکانمان بخاطر وجود دروغ  در محیط زندگی شان حذف نشود و آسیب نبیند. چطور ؟

فکر می کنم میتوان به مردم گفت : همان طور که برای پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای عدیده ، نوزادان خود را با واکسینه کردن حفظ می نمایند ؛ بعنی :

1 -  پس از تولد ، با استفاده از واکسن  BCG ( ضد سل )  +  0pv  ( قطرة فلج)  +   هپاتیت (یرقان ) نوع B 

2-  دو ماهگی : با استفاده از واکسن های : سه گانه ( دیفتری ، کزاز  و  سیاه سرفه )  + قطره فلج +  هپاتیت (یرقان ) نوع B

3 – در چهار ماهگی: با استفاده از واکسن های :  سه گانه ( دیفتری ، کزاز  و  سیاه سرفه )  + قطره فلج  

4 – در شش ماهگی : با استفاده از واکسن های : سه گانه ( دیفتری ، کزاز  و  سیاه سرفه )  + قطره فلج +  هپاتیت (یرقان ) نوع B 

5 -  در یک سالگی : واکسن  MMR  ( اوریون ، سرخک ، سرخچه )

6 -  در  18 ماهگی: واکسن  یاد آوری سه گانه ( دیفتری ، کزاز  و  سیاه سرفه )  + قطره فلج .

7 -  در  6 سالگی: واکسن یاد آوری سه گانه ( دیفتری ، کزاز  و  سیاه سرفه ) + قطره فلج + MMR ( اوریون ، سرخک و سرخچه )

8 -  در 13  سالگی واکسن دوگانه بالغین  DT ( دیفتری و کزاز )

9 -  و این  واکسن دوگانة بالغین را  هر ده سال یکبار تکرار می کنند  

  

برای پیشگیری از  حذف یا آسیب دیدن حالت بالغی شخصیت کودکان ، پس از تولدشان تا پنج سالگی همانند واکسیناسیون های مشروح  در فوق ،  بخود کودکان مطلقاً دروغ نگویند و در حضور آنها  به دیگران نیز دروغ نگویند.  (برای روشن شدن اثر دروغ در آسیب دیدن یا بکلی حذف شدن حالت بالغی شخصیت کودک، صفحات 238 الی 259  کتاب " چرا عقب مانده ایم " را ملاحظه فرمائید )  .تا بدین ترتیب از حذف یا بیمار شدن حالت بالغی شخصیتشان جلوگیری  و برایشان فرصتی فراهم گردد  که این حالت شخصیتی بسیار حیاتی شان یعنی قدرت عاقله شان  بطور سالم رشد کند.

 ترسی هم نداشته باشند که با این کارشان -  در جامعه ای که دروغ و تمام رفتارهای ناشی از آن بسیار زیاد  و در واقع سکة رایج است -  فرزندانشان را  نا آشنا به دروغ رها نموده و آسیب پذیر می نمایند . چرا ؟

چون کودکانشان بعد از پنج سالگی خواه و نا خواه  دروغ را از جامعه یاد می گیرند و با داشتن حالت بالغی سالم شخصیت یعنی قدرت عاقلة آسیب ندیده ای که پیدا کرده اند ، یاد می گیرند که چگونه مجهز باشند و از خود دفاع نمایند. توضیحاً اینکه  چون در پنج سال اول حیاتشان که حالت بالغی شخصیتشان در حال شکل گیری است مصونشان نموده ایم. و نتیجتاً ، آن حالت بالغی شخصیتشان ، حذف یا ضعیف نشده و بطور طبیعی و سالم فرم گرفته است ؛  با مجهز بودن بدان ، بعد ها حتی در جامعه دروغگویان هم  قادرخواهند بود  بدون گرفتاری  زندگی کنند. 

این نکته را نیز اضافه کنم که طرح مباحث انتقادی از روحیات و خلقیات ما ایرانیان زمانی اهمیت  پیدا می کند که خلقیات ما ایرانیان در رفتارهای اجتماعی مان و گذران رندگیمان اثر گذار تشخیص داده شده  یا لااقل برای محقق این شک را به وجود آورده باشد .

در این حالت برای محقق ضروری است که آن را مورد آزمایش قرار دهد. درست مانند آزمایشات عدیده از دستگاه های مختلف بدن شخصی که از حالت تعادل خارج  و مریض شده است و دکترها می خواهند تا آنجا که میسر است با چشم باز تشخیص دهند ؛ علت را  پیدا کنند تا امکان معالجة ثمربخش بیمار فراهم گردد. اگر نتیجة آزمایشات دقیقی که از اعضای بدن شخص شده است نشان می دهد که مثلادر کیسة صفرای او سنگی پیدا شده ، یا یکی از ُکلیه هایش  متورّم است ؛ یا تعداد گلبولهای سفید خونش زیادتر از حد طبیعی است ؛ نباید بی تابی کند و به دکتر وآزمایشگاه ، بد و بیراه بگوید که چرا چنین مطالبی را از معایب و بدکارکردن بعضی از اعضاء بدنش اعلام داشته اند . برعکس باید بسیار شاکر و خوشحال باشد که علل مشکلات و ناراحتیهایش دارند پیدا می شوند . آن هم با چشمی باز و روشی دقیق و اطمینان بخش .

به همین قیاس اگر در ضمن تحقیقات علمی در مورد خلقیاتمان  فهمیدیم که چه معایبی داریم نباید از کسانی که آنها را مشاهده نموده و ما را مطلع کرده اند ناراحت شویم و آن را خود تخریبی بدانیم، بلکه خوشحال باشیم و از آنها سپاسگزار ، چرا  که داریم تدریجاً به نتیجة مطلوب می رسیم و معایب خلقیاتمان که پیشناز اصلاح آنهاست پیدا می شوند.



[1] - حالت والدینی شخصیّت : حالتی است که وقتی بر انسان مستولی شود ، شخص  احساس می کند که از همه بالاتر . قوی تر وعاقل تر است و می خواهد تحکم کند ؛ همان طور که معمولاً پدر و مادرها خود را محق می دانند که نسبت به فرزندانشان تحکّم نمایند . حالت والدینی شخصیت ، متکبر ، خودپسند و جسور است . برای هیچ کس هیچگونه اهمیتی قائل نیست . خودش و امیال و هدفهایش مهمّند . با اعتماد به نفسی که دارد سخت ترین کارها را به عهده می گیرد . فداکاریهای خیره کنندةِ تحسین آمیزی می نماید . نمونة بارز آن را در ایثار مادران نسبت به فرزندانشان و قربانی شدن سربازان در راه وطنشان می توان دید . عاشق شعارهای مهیج و هر نوع برتری و تفوق و یک پارچه احساسات است .

حالت کودکی شخصیّت: حالتی است که  وقتی بر شخص مسلط شود   او  را اسیر احساسات خودش می نماید . خودش را کوچک و زبون حس می کند . یعنی همان حالتی که در دورران خردسالی داشته است . می خواهد به هر قیمتی زنده بماند . بخورد و بخوابد و بازی کند . دیگران را دست بیندازد و مسخره نماید . بسیار کم حوصله است . همه چیز را زود و زیاد  می خواهد . می خواهد بزند ، بگیرد و به بندد . خراب کند ، بسازد و باز خراب کند . آرام ندارد . در عین حال پناهگاه می خواهد. کسی که سر بدامانش گذارد و گریه کند. از مظلوم شدن خودش لذت می برد . دلباختة شعار است و مطیع و منقاد زوردار . و برای بت تراشی و بت پرستی ، آمادة بیقرار .

حالت بالغی شخصیّت: حالتی است که صاحبش را اهل منطق و استدلال می نماید . هرفکر و هر حرفی را با دلیل و برهان می پذیرد و با دلیل و برهان ارائه می دهد . برای دیگران همان ارزش و احترامی را قائل است که برای خود می باشد. نه خود را بالاتر از دیگران می بیند و نه پائین تر . ظاهراً خیلی خشک به نظر می رسد . چون صراحت ، منطق و عقل را حامل است .

حالت بالغی شخصیّت به دنبال احساسات که از خصوصیات والدینی و کودکی است ، نمی رود . به  "شعار" کاری ندارد و همه به دنبال  "شعور"  است . گو این که اگر ضرورتی ایجاب کند ، شعار را به خدمت می گیرد . برای حالت والدینی شخصیت ، " زور"  اصل بود و مقدس و برای حالت کودکی شخصیت ، "زور دار" . ولی برای حالت بالغی شخصیت " زور" و " زوردار”  زمانی  با  ارزشند که در کنترل عقل و در راه حق و عدالت به کار روند .     

 

[2] - حالت رفاقتی شخصیت: در آن دو کتاب گفتم که  در ما ایرانیان بخاطر ضعف یا حذف حالت بالغی شخصیت  ، حالت دیگری بنام حالت رفاقتی شخصیت در کودکانمان پیدا می شود که  بعدها در تمام شؤن زندگی ، آن را بجای حالت بالغی شخصیت به کار می برند و نتیجتاً در جامعه  رابطه  به جای ضابطه قرار می گیرد.

    

 

 


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/٧ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

نور چشمی های شورای نگهبان

 
اسامی نهایی نامزدهای احراز صلاحیت شده یازدهمین دوره ریاست جمهوری

اعلام اسامی نهایی نامزدهای احراز صلاحیت شده ریاست جمهوری

وزارت کشور اسامی نهایی نامزدهای احراز صلاحیت شده از سوی شورای نگهبان را اعلام کرد.

 

 

 

به گزارش خبرگزاری فارس وزارت کشور با انتشار بیانیه ای اعلام کرد در اجرای ماده 60 قانون انتخابات ریاست جمهوری اسامی نامزدهای انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران که صلاحیت آنان مورد تایید شورای  محترم نگهبان قرار گرفته است به ترتیب حروف الفبا به شرح زیر اعلام می‌شود:

1- سعید جلیلی

2- غلامعلی حداد عادل

3- محسن رضایی

4- حسن روحانی

5- محمدرضا عارف

6- محمد غرضی

7- محمدباقر قالیباف

8- علی اکبر ولایتی


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/۱ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

برناردشاو

حرف های این آقا همیشه خواندنی است
DS
 

 
از برنارد شاو پرسیدند: از کی احساس کردی پیر شدی؟ گفت: از وقتی که به یک خانوم چشمک زدم بعد اون خانوم از من پرسید : آشغال رفته تو چشمتون؟ 

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید

وقتی چیزی خنده دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید.برناردشاو

روزی خبرنگاری به برنارد شاو مراجعه کرد و گفت: تمام حرفهای شما حکیمانه و صحیح است اما برای من یک مطلب در رفتار شما وجود دارد که قابل دفاع نیست. برنارد شاو پرسید: چه مطلبی؟ خبرنگار گفت این که شما زیاد به دنبال پول هستید. برنارد شاو پرسید شما به دنبال چه چیزی هستید؟ خبرنگار فریاد زد: انسانیت؛ شرافت. برنارد شاو گفت قضیه حل شد هر کس به دنبال آن چیزی است که ندارد

یک بچه مدرسه‌ای که با کتاب هومر بر سر همکلاسی‌اش میزند، احتمالا ایمن ترین و منطقی ترین استفاده از اساطیر را کرده است.برنارد شاو


برنارد شاو برای شنیدن کنسرت ویولونیستی رفته بود. در پایان کنسرت، زن میزبان از شاو پرسید: عقیده شما درباره این ویولونیست چه بود؟ شاو جواب داد: مرا یاد پادروسکی انداخت. زن گفت: پادروسکی؟... اما مثل این که استاد اشتباه می کنند، پادروسکی اصلاً ویلونیست نبود. شاو جواب داد: این آقا هم همینطور
کسی که می تواند انجام می دهد و کسی که نمی تواند به دیگران یاد می دهد . جرج برنارد شاو


روزی برنارد شاو در مجلسی با یکی از ستارگان زیبا و هنرمند برخورد می کند. ستاره زیبا برسبیل شوخی به شاو می گوید: آقای شاو من آرزو دارم با شما ازدواج کنم. شاو می پرسد: چه خاصیتی در این کار می بینید؟ ستاره می گوید: فرزندی که از ما متولد خواهد شد فوق العاده خواهد بود، زیرا زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث خواهد برد. شاو بلافاصله می گوید: می ترسم برعکس شود یعنی زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث برد

امروز فقط بی سوادها می توانند کتاب خوب بخرند.برناردشاو


نقد و نظر () | ۱۳٩٢/۳/۱ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته