مقالات سياسي و اجتماعي
صفحه نخست   ::   آرشيو  ::   تماس با من   
 
تذکری دوستانه

دوست گرانقدرم جناب آقای محمد هیکل                                      11/2/2011

 

سال 1973 در دفتر روزنامه الاهرام در قاهره افتخار آشنائی با شما را پیدا کردم شش سال بعد مذاکرات شما با

آیت الله خمینی را در پاریس شنیدم که وقتی ذکر خیری از مرحوم عبدالناصر به میان آمد و ایت الله خمینی ابراز

نمودند " دوران ناسیونالیسم سر آمده وآینده از آن اسلام است" شما در پاسخ گفتید " مذهب بنظر من نقش توپخانه

سنگین را دارد . شما از پاریس میتوانید رژیم شاه را بمباران کنید ولی برای نگهداری کشور به پیاده نظام احتیاج

دارید و پیاده نظام انقلاب روشنفکران ،کارشناسان و سیاستمداراند ." آیت الله خمینی ضمن تائید نظر شما گفتند :

من ادعا نمیکنم یک انقلاب اسلامی را ملاها و رهبران دینی جامعه اداره نمایند و میدانم انقلاب نیازمند کسانی است که شما میگوئید " و باز هم راهنمائی شما به دانشجویان پیرو خط امام که سفارت آمریکا را به گروگان گرفته بودند فراموش نشدنی است وقتی به دانشجویان پس از سه هفته که از اشغال سفارت میگذشت گفتید "انقلاب ایران در آغاز یک نهضت انسانگرایانه جهانی بود ولی شما با اقدام اخیرتان خود را از جهان انسانها جدا و در چهار دیواری کشورتان محبوس ساختید ... "

امروز وقایعی در کشور خودتان رخ میدهد که احتمالا با توجه به حرکات تروریستی در جای جای دنیا ، از چچن و اینگوش گرفته تا عراق و افغانستان و پاکستان میتواند بالقوه تاثیر پذیر باشد که در آن صورت همه کشورهای خاور میانه ،قفقاز،آسیای میانه و شمال آفریقا را تحت تاثیرخود قرار خواهد داد. و دستکم از کشور مصر، ایران منزوی دیگری بنا خواهد کرد.

جناب آقای هیکل، هرچند کهولت سن مشکل ساز است ولی تجربیات حضرتعالی و راهنمائی شما گرانقدر تر از آنست که ملت مصر بتواند به راحتی از کنار آن بگذرد . منتظر شنیدن نظراتتان هستم.

                                                                                                 ارادتمند – هرمز ممیزی


نقد و نظر () | ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

ضرورت فراگیری تفکر و عقلانیت

با درود

 

ضرورت فراگیری تفکر و عقلانیت چیست ؟

 

نیروی اندیشه عبارت است از مرتب ساختن امور معلوم برای منجر شدن به کشف مجهول !

نیروی اندیشه از سوئی بر سایر بخشهای وجود انسان اعمال مدیریت میکند و از سوئی دیگر مسئولیت و تعهد آدمی را در قبال خداوند،کائنات،سایر  انسانها، محبط زیست و حتی حقوق حیوانات گوشزد میکند اما ناگفته پیداست که ارزش واقعی اندیشه زمانی نمودار میشود که در خدمت حل  مهمترین مشکلات انسان قرار گیرد و این گرفتاریها در هر زمان متفاوت است . روزگاری کلیسا فقط با علم سرناسازگاری داشت ،تابلو زیر برگرفته از درد آن دوران است :

 

دو سه شاگرد

که در مکتب گالیله،

محصل بودند ،

و در ارسال پیامش به جهان نیز

موثر بودند ،

پشت دیوار کلیسا

که در آن روز خمود ،

حکم یک جایگهی بهر تماشاچی بود ،

با غم و غصه به دور خودشان جمع شدند

جمله اعضاء تن و چشم و دهان،

سمع شدند ،

مدعی گشت یکی از دو سه شاگرد دلیر :

که در این شعبده بازی چنین زشت و حقیر ،

هرگز استاد نگردد تسلیم ،

نکند بیم ،

نه ترمیم ، سخن را به سیاقی

که خوش آیند خطا پیشه دژخیم شود !

دومی گفت : که استاد هم احساس کند ،

جای هر ضربه که بر پیش و پس آماس کند ،

باورم نیست که او جان ببرد ،

مگر اندیشه خود را،  ز دل و جان ببرد!

شرط بستند میان شب و روز ،

دود برخاست : کلیسا پیروز !!

دود درد دل استاد نبود ،

پرچم ظلم و تبهکاری آن مدعیان بود ،

که سود ،

از نهانکاری و نادانی مردان و زنان می بردند

یکی از آن دو سه شاگرد دلیر ،

گفت : افسوس که در شهر نداریم امیر ،

دومی گفت : که افسوس برآن جامعه ای ،

که به امید امیر است ، به ژرفای دل و جان و ضمیر !

 

اما حوزه های علمیه علاوه بر مخالفت با علم که برای جلوگیری از اطاله

کلام فقط به یک نمونه زیربرگرفته ار ویکی پدیا قناعت میکنیم ، امروز نیز

به دشمنی با دموکراسی برخاسته است .

شیخ فضل‌الله نوری در جلسه‌ای به ناظم‌الاسلام کرمانی درباره مدارس جدید می‌گوید: «ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟» [۲]

شیخ فضل الله نوری «اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضه خوانی و وجوه زیارات مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانجات و تسویه طرق و شوارع...» را خلاف شرع میداند.[۳]

برای ستیز با تاریکی ،شمشیر لازم نیست ، چراغ بیفروز !

 

                                                                هرمز ممیزی


نقد و نظر () | ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

درد مشترک

درد مشترک ، درمان مشابه

 

درد مشترک مردم خاور میانه و شمال آفریقا و قفقاز و آسیای میانه دیکتاتوری و استبداد

 

است ، حکام رعیت ساز و مطیع پرور شرقی،بامیراث شوم استبداد و  سنت چند هزار

 

ساله خود کامگی ، اراده ها را سرکوب و مردم را از احساس مسئولیت،اندیشه ورزی و

 

شجاعت در برابر زورگوئی تهی میکنند. هر ملتی که به نقطه انفجار میرسد دوباره

 

حساس میشویم و امیدوار بلکه شرایطی بوجود آید تا از این مصیبت و درد مشترک

 

 رهائی پیدا کنیم اما تجربه دو انقلاب مشروطه و جمهوری اسلامی در ایران نشان داد که

 

شوربختانه داروی ضد استبداد را در طبله عطار انقلاب نمیتوان پیدا کرد .

 

استبداد درد مشترکی است که هنوز ریشه در فرهنگ مسلط مشرق زمین دارد و بیگمان

 

درمانش نیز ، نزد اهالی فرهنگ این سامان است ! اگر مبارک بدنبال بن علی برود آیا

 

     " الازهر" هم اصلاح میشود ؟ یا فرصت را برای لگد کوب کردن دانشگاه "عین الشمس

 

" قاهره غنیمت میشمارد ؟

 

ما ایرانیان، میراث بران کورشیم ا و احترام به ادیان و توجه به قدرت معنارا بما آموخت و

 

میدانیم رنجدیدگان گیتی وقتی به لحاظ مادی نتوانند پیروز شوند از طریق معنا ممکن

 

است به اهداف خود برسند .شعار " پیروزی خون بر شمشیر " در کوران انقلاب، زمانی

 

مطرح شد که چاره دیگری برایمان باقی نمانده بود . طرح چنین شعارهائی است که از

 

ضعف ، قدرت میسازد .2500 سال بعد از کورش پرفسور ویل دورانت نیز بر این نکته و با

 

این جمله تاکید کرد که " دین از دولت قویتر است " اما نباید فراموش کنیم که انتخاب هر

 

مسیری فوائد و مضاری دارد و بر حکومتگران منطقه است تا قبل از تمسک ملتها به جبهه

 

 معنا و بهره کشی از قدرت دین،حقوق سیاسی و اقتصادی مردم را محترم شمارند و

 

شمشیر سلطه را از پس گریبان ملتها ی خاور میانه و شمال آفریقا و قفقاز و آسیای

 

میانه بردارند .

                                                                    


نقد و نظر () | ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

ضریب هوشی ایرانیان رو به کاهش است

چرا ضریب هوشی ایرانیان رو به کاهش است ؟

 

گفتگوهای استانبول میان ایران و گروه ۱+۵ بدون اندکی پیشرفت، پایان یافت!

 

توافق همسایگان بر سر رژیم حقوقی دریای مازندران بدون دعوت از ایران

 

 صورت گرفت!اتحادیه عرب نیز ، ایران را اشغالگر نامید !

 

چه عواملی باعث ایجاد موارد فوق شده است ؟

 

 

علاقه و استعداد پیش شرط لازم برای حل مشکلات عمده و اساسی کشور نظیر

 

مذاکرات اتمی،رژیم حقوقی دریای مازندران و جزایر ایرانی ابوموسی،تنب بزرگ و تنب

 

 کوچک است متاسفانه حکومتگران علاقه به میهن را بین آحاد مردم تضعیف نموده و

 

موجب فرار مغزها و نخبگان از کشور شده اند نتیجه آنکه مهمترین مسائل کشور، پیچیده

 

و پا در هوا و برای سالها بلاتکلیف و زیان ده باقی مانده اند ! البته عشق و علاقه به میهن

 

را میتوان تقویت کرد ولی بازگشت نخبگان هیهات ! میانگین ضریب هوشی 84 برای

 

ایرانیان داخل کشور ،موجب حیرت و آشفتگی بسیاری شد و حتی برخی در صدد انکار آن

 

بر آمدند . به نوشته ویکی پدیا ضریب هوشی، یک نسبت است که از تقسیم سن عقلی

 

بر سن تقویمی ضربدر صد بدست میاید. اگر سن عقلی با سن تقویمی یکسان باشد ،

 

ضریب هوشی صد میشود.

 

میانگین ضریب هوشی در آمریکا و انگلستان حدود 100است . این عدد برای شهروندان

 

ژاپنی ، چینی ، کره ای ، هنگ کنگی و تایوانی 105 و برای ترکیه ، کشورهای خاور میانه

 

و جنوب آسیا بین 78 و 90 و برای کشورهای افریقائی پائین تر از صحرای آفریقا بین 65 تا

 

75 است در این میان کشور ما با ضریب هوشی 84 رتبه 97 را بین 185 کشور جهان دارا

 

میباشد .

عوامل موثر در ضریب هوشی

 

دانشمندان بین 40 تا 80 در صد هوش را به عوامل ژنتیک نسبت میدهند و میگویند هر

 

جامعه ای در شرایط معمول از یک حوضچه ژنتیک برخوردار است که از طریق تولید مثل

 

دوام مییابد .هوش نیز مانند سایر خصوصیات مثل کوتاهی یا بلندی قد در جامعه بروز

 

میکند و در نتیجه با فرار مغزها، نسل بعدی نیز با کمبود هوش روبرو میشود نتیجتا

 

درحالیکه سخنگوی وزارت خارجه اعلام کرده بود "مشکل توقف 1600 تانکر

 

سوخت عازم افغانستان حل شده است"، برای چهارمین بار پیاپی طی دو

 

هفته اخیر، گروهی از شهروندانِ افغانی، در برابر سفارت جمهوری اسلامی در

 

کابل دست به تظاهرات اعتراضی زده و شعارهایی علیه حکومت ایران سر

 

دادند. مقامات افغانستان می گویند که ایران به تانکرها اجازه عبور از مرزهای

 

خود را نمی دهد.هواپیماهائی که به دلیل نقص فنی اجازه پرواز به اروپا ندارند

 

داخل کشور وادار به پرواز میشوند و طی دهسال یازده مورد سقوط هواپیما رقم

 

خورده است .

 

یکی دیگر از شاخص‌هائی که براساس آن می‌توان در رابطه با ضریب هوشی

 

مردم قضاوت کرد بیکاری است. در حال حاضر بالای ۳۰ درصد از جوان‌های کشور

 

بیکار هستند. یعنی بیش از ۳۰ درصد از جوانان کشور درآمد صفر درصد دارند و

 

با درآمد صفر درصد هم که نمی‌توان از ضریب هوشی بالائی برخوردار بود.

 

                                                                 هرمز ممیزی


نقد و نظر () | ۱۳۸٩/۱۱/۸ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته

بازرگان

جمعه، ۱ بهمن ۱۳۸۹

 

بازگشت از مراسم پدرکشی، تأملی در مشروطه‌خواهیِ بازرگان در سالگرد درگذشت او

 

نویسنده :رضا خجسته رحیمی

 

http://nedayeazadi.org/pics/photos/m_bazargan_home.jpg

 

«خود من زاییده سال صدور مشروطیت می باشم، ما در دوران آزادیخواهی و مشروطیت طلبی یا مبارزه با استبداد به دنیا آمده ایم، در این فکر زندگی می کنیم و آخر سر امیدواریم در حالیکه آزادی و قانون اساسی واقعا در مملکت حکمفرما باشد بمیریم: السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا».

مهدی بازرگان، چهاردهم اسفند ۱۳۴۲، مدافعات در دادگاه نظامی(۱)



۱. سه دهه پس از این نطق به یادماندنی که به مانیفستی سیاسی می مانست، مهدی بازرگان، مشروطه خواه پیر با زندگی وداع گفت. چه میدانیم؟ او به آرزویش رسیده بود؟ پاسخ به این پرسش را بگذاریم و بگذریم. ما را با آرزوی او چه کار؟ اما اگر آنچه در شناسنامه بازرگان آمده را صحیح بدانیم او در دادگاه، تاریخ را یکسال به عقب کشیده بود تا فرزند خلف مشروطه به حساب بیاید؛(۲) و به راستی اگر او در دادگاه گزاره ای خلاف واقع بر زبان آورده از چه سبب بوده است؟ مردی که همه عمر جز به راستی از او سخنی نشنیدند، شاید آنقدر شیفته مشروطیت بوده است که همذات پنداری اش با آن اقدام مبارک، به گفتن ِ خلافی بیارزد. تعجب نباید کرد. سخن از مهدی بازرگان، یکی از معدود نمادهای مشروطه خواهی تاریخ معاصر ماست. مردی که برخلاف بسیاری مشروطه خواهان شعاری، در کالبد محافظه کاری ندمید و صرفا نان مشروطه خواهی را نخورد؛ و برخلاف بسیاری دیگر، در میان آتش و دود، اسیر هیجان و شور نشد و در جاده مشروطه خواهی بر سبیل جمهوری خواهی سر نخورد. او یک مشروطه خواه باقی ماند چه آن زمان که در دادگاه ناصالح از خود دفاع می کرد و می گفت که مهدی بازرگان ملتزم به قانون اساسی و سلطنت مشروطه است، چه آن زمان که از تاسیس سازمان چریکی و مسلحانه مجاهدین باخبر شد و با صراحت مخالفت خود را با آن جوانان پرشور درمیان گذاشت. چه زمانی که سیل انقلاب همه را می برد و مشروطه خواه ما اما خوشدلانه مشغول تقریر و تصحیح استعفانامه بختیار بود بدان امید که مقدمات دیدار او با آیت الله فراهم آید و گذار سیاسی در آن شرایط انقلابی هرچه کمتر هزینه به بار آورد؛ چه زمانی که جوانان انقلابی با بالارفتن از دیوار سفارت نردبان خدمت را از زیر پای او خالی می کردند و از او اشارتی کافی بود تا راهها برای خروجش از کشور هموار و او به یک اپوزیسیون خارج از جمهوری اسلامی تبدیل شود ولی در مملکت ماند و کاندیدای نمایندگی مجلس شد تا نشان دهد که یک مشروطه خواه همیشه در صحنه است و رای اول تهرانی ها به او در انتخابات مجلس خار چشم دشمنانش شود؛ آری در تمام این صحنه ها او همان مهدی بازرگان مشروطه خواه باقی ماند. نه وضع موجود گریبانش را گرفت و نه رویاهای موعود صبر و انتظارش را ربود. نه کند رفت و نه تند. خودش زمانی گفته بود که فولوکس واگن او سرعتش مشخص و محدود است. اگرچه روایت کارنامه مشروطه خواهی او و کامیابی ها و ناکامی هایش در این مقال نمی گنجد اما دو صحنه در زندگی بازرگان بیش از همه تصویرگر مواهب و مصائب مشروطه خواهی او بوده اند: یکی صحنه مخالفت جوانان مجاهد و مارکسیست شده با او و مشی سیاسی اش، و دیگری صحنه مواجهه جوانان انقلابی و پرشوری که نه تنها مشروطه خواهی او را ناچیز و حقیر می شمردند بلکه هر انچه در توان داشتند بکار بستند تا دولت او را ناکام بگذارند. پیش از آن اما مروری باید بر نگاه و اندیشه بازرگانی که پس از تحصیل در فرنگ، با نگاهی سیاسی که مقوم مشروطه خواهی اش شد به ایران بازگشت.


*****
۲. بازرگان ۲۱ ساله بود که برای ادامه تحصیل راهی فرانسه شد(۱۳۱۳-۱۳۰۷)؛ درست زمانی که جمهوری سوم، آخرین سالهای تداومش در فرانسه را پشت سر می گذاشت و دو جریان کاتولیک محافظه کار و جمهوریخواه سوسیالیست در جدال با یکدیگر اکثریت کرسی های مجلس را در اختیار خود داشتند. شاید اگر چند سال زودتر پایش به فرانسه می رسید، یعنی اوایل جمهوری سوم که عصر افول مذهب به شمار می آمد، خاطره ای یاس آلود از غرب در ذهن او می نشست. اما از قضای روزگار او درست در زمانی میهمان فرانسه شد که تجدد پوزیتیویستی از رمق افتاده بود و کاتولیک های محافظه کار اکثریت مجلس را به دست گرفته بودند؛ همین می توانست حجتی برای او باشد که در این دنیای متجدد شده، می توان مذهبی هم بود و با سیاست اما بیگانه نبود. این ارمغان اول او از سفر به فرنگ بود؛ همچنانکه بعدها مقاله «مذهب در اروپا» را نوشت و در متن مدافعات خود در دادگاه نیز گفت که «اروپای متمدن مترقی و اروپای واقعی، اروپای سینما و رمان نیست؛ اروپا با شاپو و کراوات مردها و زلف و ماتیک خانم ها، اروپا نشده است، اروپا معنویت و مذهب و ایده آل دارد».(۳) این سفر البته ارمغانی دیگر نیز داشت. آنزمان که محصلان اعزامی را پیش از ترک خاک میهن، در باغ سعدآباد گردهم آورده بودند تا گوش به اوامر شاهانه و سخنان ملوکانه بسپارند، رضا شاه به آنان گفته بود که «شما را به مملکتی اعزام می کنیم که جمهوری است و نظام آنها با نظام ما متفاوت است. شما نباید نظام سیاسی آنها را برای ما بیاورید، بلکه صنعت و آداب آنها را یاد بگیرید.»(۴) اما به قول بازرگان «رضاشاه کور خوانده بود»(۵) و بنابراین بازرگان در غربت، در حد خود غرب را شناخت؛ در فرانسه هم مشترک روزنامه اومانیته بود و هم لاپا پولار و هم اکسیون فرانسز؛ اولی ارگان کمونیست ها بود و دومی ارگان سوسیالیست ها و سومی نیز ارگان سلطنت طلبان. همچنین در عموم اجتماعات سیاسی دانشگاه از جمله برنامه های سوسیالیست ها و جمهوریخواهان و البته سلطنت طلبان نیز شرکت می کرد. حتی به روایتی در ایام انتخاباتی همچون جوانان جمهوریخواه لباس می پوشید اما ناگفته نباید گذاشت که با کمونیست ها ازآنجاکه ضدیت شان با دین مشهود بود مرزبندی تام داشت.(۶) بدین ترتیب اگر کاتولیکها پشتگرمی او به دین را محکم تر کرده بودند، جمهورخواهان نیز به او درس تجدد و اجتماعی بودن را آموختند. ریشه های این شناخت نسبت به غرب که البته شناختی انتقادی بود، تا سالها با بازرگان باقی ماند، شناختی که هم رگه هایی از محافظه کاری کاتولیک ها را داشت و هم رگه هایی از تفکر اجتماعی و تحول طلبانه جمهوریخواهان را. اگر در چپ ترین جانب کاتولیک های محافظه کار و در راست ترین جانب سوسیالیست های جمهوریخواه یک صندلی مشترک وجود می داشت گویی که همان صندلی مطلوب بازرگان جوان بود. او بدین ترتیب در بازگشت به ایران با تلفیق تجربه فرنگ و نگاهی مذهبی که ریشه هایی قوی در روح او داشت، مبلغ اسلامی اجتماعی شد که برای جوانان مسلمان و سیاسی متفاوت و جذاب جلوه می کرد. روایت تراب حق شناس از اعضای اولیه مجاهدین که بعدها مارکسیست شد، از سخنرانی بازرگان در جشن مبعث پاییز۱۳۳۸ گواه این تازگی و نوبودن مشی بازرگان است: «نخستین بار بود که می دیدم مردی با کراوات ایستاده و در یک مسجد به منبر رفته است.»(۷) و البته به قول او بازرگان «آن شب آنقدر از اسلام و قرآن دفاع کرد و شاهد آورد که خود به شوخی گفت چه بسا اسم مرا بگذارند حجت الاسلام بازرگان و آقای طالقانی را مهندس طالقانی بنامند.»(۸) با این حال بازرگان فقط یک واعظ دینی نبود و از یک دین اجتماعی سخن می گفت که نمود مشخص آن همان سخنرانی بعثت و ایدئولوژی اوست؛ که در آن بازرگان نه تنها از یک ایدئولوژی اسلامی سخن به میان آورد بلکه برخی ایده های ذهنی خود برای پیدایش حکومتی اسلامی را هم بازگو کرد. بدین ترتیب بازرگان با هدفی اسلامی( که ملاطش در وجود او بود)،آزادیخواهانه و اجتماعی(ازجنس جمهوریخواهان سوسیالیست)، و مشروطه خواهانه و غیر انقلابی(ازجنس کاتولیک های فرانسوی) در مسیر مبارزه سیاسی پای گذاشت و برای او اسلام و مشروطه خواهی و آزادی سه اصل اساسی در مسیر زندگی اجتماعی اش شدند، اگرچه گاه جمع آنها شاید سخت و صعب می نمود. با این حال ناگفته نباید گذاشت که در آثار بازرگان بازگشته از غرب، اثری از یک نگاه حساس نسبت به فلسفه های سیاسی مختلف غربی و ظرایف و پیچیدگی های هر یک از آنها نمی شد یافت. گویی برای بازرگان، در کلیتش ما با یک غرب مواجه بودیم و داستان انسان و جهان غربی آنقدرها پیچیده به نظر نمی آمد. بدین ترتیب اگرچه او نکات مثبت و منفی غرب را بهتر از بسیاری شیفتگان و دشمنان غرب دیده و شناخته بود اما شناختش نه چنان بود که مجهز به درکی دقیق از علوم انسانی غربی باشد(این را همینجا داشته باشید تا در پایان سخن بدان بازگردیم).(۹)
*****
۳. گذر ایام و سرسختی حکومت، بازرگان را اگرچه رادیکال تر کرد اما او آنچنان نبود که از یک مشروطه خواه اسلامی به یک چریک انقلابی تبدیل شود. نقل است که در زندان قزل قلعه درحالی که به تازگی کتاب «جنگ شکر در کوبا» نوشته ژان پل سارتر به فارسی ترجمه و منتشر شده بود او خلاصه ای از آن را طی یک سخنرانی در بند عمومی برای زندانیان روایت کرده و در میان سخن گفته بود در این کتاب اگر به جای شکر، نفت بگذارید و به جای باتیستا شخص دیگزی را، خواهید دید که به هر کجا روی آسمان همین رنگ است.(۱۰) جوانانی که بعدها چریک و مجاهد شدند مدعی اند که بازرگان در آن سخنرانی گفته بود اگر درد ما و کوبا یکی است درمان هم یکی است. حتی اگر این سخن را نیز بازرگان گفته باشد مشی او اما نه آن زمان و نه بعد از آن در جهت تبلیغ مبارزه مسلحانه و چریکی نبود. او زمانی نیز که به دنبال مبارزه انقلابی رفت راه گاندی را بر راه چه گوارا ترجیح می داد، مبارزه غیر خشونت آمیز کجا و مبارزه چریکی و سرشار از خشونت کجا؟ از همینرو بود که زمانی نیز از درون زندان جزوه آزادی هند را در ستایش گاندی و مشی سیاسی اش نوشت، شاید برای آنکه به جوانانی که چشمشان را چه گوارا و رژی دبره کور کرده بود، بگوید گاندی ای هم در این جهان هست. دین ِ بازرگان اجازه نمی داد خانواده یک سرباز یا یک ژاندارم بی گناه را به قصد خلع سلاح و تسلیح خود، بی سرپرست کرد. تراب حق شناس که آن جزوه را به خواست بازرگان برای انتشار از زندان بیرون برد و عنوان "انقلاب کوبا" را به انتخاب خود روی ان گذاشت و منتشر کرد نقل می کند که چندی بعد، در ملاقاتی با مهندس در پادگان عشرت آباد، یدالله سحابی از او گلایه کرده بود که چرا عنوان انقلاب را بر آن جزوه نوشته و بازرگان اما در گوش او گفته بود «تراب ناراحت نشو، خوب کردی. نهضت همین است»(۱۱). البته اشتباه است اگر گمان کنیم که بازرگان، اقدام تراب حق شناس را بر رای یدالله سحابی ترجیح می داد؛ و اینکه یدالله سحابی از تراب حق شناس به خاطر انتخاب آن عنوان گلایه کرده باشد بیشتر برآمده از نظر و مشورت او با بازرگان به نظر می آید تا جمله ای که مشروطه خواه نیک¬اخلاق ما صرفا برای دلداری و دلگرمی یک جوان و ممانعت از یاس و سرخوردگی او بر زبان آورده باشد. به واقع بازرگان دلی با مبارزه مسلحانه و مشی چریکی نداشت. در این تردیدی نیست. نمی شود یک جمله کوتاه یا لحن به ظاهر حمایت آمیز او در یک محفل درباره چریک های جوان و انقلابی یا اینکه کتاب "راه طی شده" او برای جوانان مجاهد، کتابی بالینی بود و سعید محسن می گفت «بدون اغراق من این کتاب را صد بار خوانده ام» را نشان همبستگی بازرگان با چریک های جوان دانست. او شیوه مبارزه مخفی را نمی پذیرفت و وقتی در سال ۱۳۴۷ پس از ازادی از زندان، جوانان مجاهد که همچنان تشکیلاتشان مخفی و غیر علنی بود به دیدارش آمدند و طی جلساتی درخصوص برنامه مبارزاتی شان با او مشورت کردند، مخالفت خود با مشی انتخابی آنها را به هیچ وجه پنهان نکرد. شاید به طعنه بود که به آنها گفت «شما زمانی شاگرد من بودید و حالا استاد من شده‌اید» و من «نمی توانم کار و نظر و زندگی ام را مخفی کنم و حتی این را که قرار بوده محل جلسه را به کسی نگویم، رعایت نکرده ام و پسر کوچکم نوید (که در آن زمان هفت هشت ساله بود) از من پرسید کجا می روی؟ من هم گفتم منزل آقای مازندرانی». نقل است که در یکی از این جلسات بازرگان صریحاً به آنها گفته بود که شما حرف های کمونیست ها را می زنید و یکی از میان ان جوانان نیز به اعتراض و گلایه گفته بود «شما برای کار چند ساله ما پشیزی ارزش قایل نیستید»(۱۲) و به روایتی بازرگان هم چنین پاسخ او را داده بود که گیریم «این طور باشد»!(۱۳)
با این حال مجاهدان اولیه برای بازرگان احترام و جایگاهی ویژه قائل بودند و این احترام، دو دلیل روشن داشت. اول آنکه اجتماعی شدن خود را با حضور در پای سخنرانی های او آغاز کرده بودند و دوم آنکه او توانسته بود در برابر ماتریالیسم مارکسیستی، تفسیری علمی از اسلام ارائه کند. اما شاید بازرگان هیچگاه گمان نمی کرد که با علمی کردن اسلام، ناخودآگاه اسلام را از درون سکولار خواهد کرد و آنگاه مولود این فکر ممکن است در آینده ای نه چندان دور، مقابل او بایستد. مسعود احمدزاده در زندان به جوانان مجاهد گفته بود که «شما یک پوسته ایده‌آلیستی دارید و مثل جوجه که رشد می‌کند و پوسته تخم‌مرغ را می‌شکند، این پوسته ایده‌آلیستی در حال شکستن است و به‌زودی هسته ماتریالیستی آن بیرون می‌زند و نمایان می‌شود.» با تغییر ایدئولوژی در سازمان و تحقق این پیش بینی مسعود احمدزاده (که خودش خیلی زودتر مارکسیست شده بود) در سالهای بعد، مشخص شد که هشدارهای بازرگان در ابتدای تاسیس مجاهدین بی حساب و کتاب نبوده است. مجاهدین مسلمان، مارکسیست شده بودند آن هم در کریه ترین چهره اش که با ترور و تصفیه درون سازمانی همراه بود. اما به واقع این مولود، محصول ناخوداگاه فکر بازرگان یعنی دنیایی کردن دین و سکولار کردن آن از درون و کشاندنش به عرصه زورآزمایی های سیاسی و ایدئولوژیک نیز بود. جوانان مذهبی که چپ شده بودند نه تنها با دین که با اخلاق و ادب هم وداع گفته بودند و از هیچ فحاشی علیه بازرگان دریغ نکردند. گویی کینه ای تاریخی نسبت به او که زمانی در ابتدای کار خروجشان از مشروطه خواهی را هشدار داده بود در دل داشتند. شاید هم حدیث و داستان پدرکشی بود. بنابراین نوشتند که شرایط سخت و خشونت بار سالهای
۱۳۵۰ «ماسک خوش ظاهر "مبارزان قدیم" را از چهره های مأیوس، ترسان و لرزان اقایان پروفسورها و مهندسین پاره» کرد و همچنین مدعی شدند که بازرگان و دوستانش «شهرت و نام کذایی»شان را «مدیون نابود کردن استعدادهای انقلابی سال های بحرانی ۴۰ و هواداری از رفرمیسم منحط و از سرتاپا سازشکارانه این سال ها بودند». اینها دیگر نقد نبود بلکه فحاشی بود:«ایشان که روزگاری کباده رهبری مبارزات مذهبی و قشرهای وسیعی از مردم محروم و روشن فکران مؤمن و معتقد را می کشیدند، امروز کارخانه ای دارند و با وجدانی راحت با استثمار تنی چند از جوانان زحمتکش وطن- همان ها که روزگاری ایشان قصد آزاد کردنشان را داشتند- روزگار را به خوبی می گذرانند و شکر درگاه منان را- البته با مقداری تغییر سمت قبله ای که داده اند- خالصانه به جای می آورند.»(۱۴) البته از کسانی که رفقای مجاهدشان را ترور انقلابی می کردند بعید نبود که برای هموار کردن راه انقلاب و البته برقراری دیکتاتوری پرولتاریا، بازرگان مشروطه خواه را نیز چنین هدف ترور شخصیتی خود قرار دهند. 


*****
۴. اما اینها اولین و آخرین جوانانی نبودند که در مقابل مشروطه خواهی بازرگان ایستادند. چند سال بعد با وقوع انقلاب اسلامی، جوانان انقلابی مسلمان نیز هرآنچه در توان داشتند را برای مقابله با بازرگان و دولت موقت او به کار گرفتند تا در نهایت او را به استعفا و خروج از حاکمیت مجبور کنند. شاید با خود بگوییم که چرا بازرگانِ مشروطه خواه مسئولیت یک دولت انقلابی را که چندان با مشی سیاسی اش همخوانی نداشت پذیرفت. اما به واقع او یک روز از پیشنهاد نخست وزیری نگذشته، گفته بود که «خواهش می کنم آقایان نسبت به رای و پیشنهادی که دیشب دادید تجدید نظر فرمایید و اگر بنده را نامزد نخست وزیری می نمایید با علم و اطلاع از افکار و اخلاق و سوابقم خواهد بود. همه آقایان مرا خوب می شناسند و از طرز فکر و طرز کار و سوابق خدماتم اطلاع دارید. می دانید که معتقد به دموکراسی و اهل همکاری و مشورت و اعتقاد به دیگران هستم و خیلی مقید به نظم و رعایت بوده و از تندی و تعجیل احتراز می کنم و علاقمند به مطالعه و عمل تدریجی می باشم. در گذشته اینطور بوده ام، برای آینده هم رویه ام را عوض نخواهم کرد. حال اگر با این سوابق و شرایط قبولم دارید پیشنهاد فرمایید».(۱۵) بازرگان با وجود این سخنان به نخست وزیری منصوب شد و بدین ترتیب موج مردان و زنانی بود که برای بیعت با او با شعار «بازرگان، بازرگان، نخست وزیر امام» به خیابانها امدند. سخنان بازرگان پیش از پذیرش پست تخست وزیری، نشان می دهد که او یک پیش بینی نسبی از مخالف ها و مواجهات با خود در هفته ها و ماه های آینده داشت و می دانست که پای در چه مسیر پرسنگلاخی می گذارد. بنابراین،آنچه بعدا اتفاق افتاد، برایش دور از ذهن نبود. آشنایی حداقلی با سیر تاریخی رویدادهای انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه و انقلاب انگلیس کافی بود تا بداند که میانه رو و پارلمانتاریست و مشروطه خواه بودن در یک فضای انقلابی، سودای محال است و دولت های موقت در همه آن تجربه ها به اتهام سازشکاری و انقلابی نبودن از قطار انقلاب پیاده شده اند. بازرگان اما قبول مسئولیت کرد تا هفت دهه پس از انقلاب مشروطیت پاسدار مشروطه در انقلابی دیگر باشد. او در این مسیر با جوانانی که از ساختارها و نظم مستقر جلوتر حرکت می کردند سر سازش نداشت و نقد او بر آن جوانان نیز سخنی جدید و تازه نبود. سه دهه پیشتر بود که او جزوه «بازی جوانان با سیاست» را نوشت تا به جوانانی که می خواهند سری در سیاست و مبارزه درآورند بگوید که اول به سراغ درس و تخصص و مطالعه بروند و مباد که دخالتشان در سیاست آنها را از درس و تحصیل باز دارد. دانشجویان مسلمان انقلابی اما خود را داناتر از آن پیرمرد مشروطه خواه می پنداشتند و وقتی با اشغال سفارت طومار دولت موقت را درهم پیچیدند بر این گمان بودند که بازرگان و دولتش «به خاطر سادگی خود بر باد رفتند».(۱۶) بازرگان در«بعثت و ایدئولوژی» از اندیشه تاسیس یک حکومت دینی سخن گفته بود اما اکنون به عینه می دید که آن انگاره ها بسیاری واقعیت های ممکن را نادیده گرفته بودند و مدینه فاضله ای که زمانی ترسیمش کرده و برای تحقق اش مبارزه کرده بود، اکنون متفاوت از آنچه پیش بینی می کرد رخ نموده است. او در آن سخنرانی گفته بود که حکومت دینی بر حکومت غیر دینی مرجح است از آن روی که در اولی تقوا پایه است و در دومی منافع شخصی(۱۷) و حالا می دید که صحنه واقعیت نه چنان است که زمانی در خلا ترسیمش کرده بود و جنگ منافع در یک حکومت دینی نیز ممکن است و گریز ناپذیر. در آن سخنرانی گفته بود که «دین خدا یکی بیش نبوده و نیست» و بدین ترتیب اختلافاتی که بر اساس منافع یا تلقی های مختلف از دین می تواند در یک حکومت دینی بروز یابد را دست کم گرفته بود(۱۸) و حالا احتمالا به مرور به ساده انگاری خود پی می برد. او البته آنقدر آزادمنش بود که اشتباهاتش را تصحیح کند؛ آنچنانکه در آخرین سخنرانی(آخرت و خدا تنها هدف بعثت انبیا) و همچنین اخرین مکتوب خود(۱۹) تا بدانجا که توانست فکر خود را پالود و به تصحیح فکر، مشروطه خواهی اش را قوام بیشتر بخشید.


*****
۵. تجربه بازرگان به ما نشان داد که مشروطه خواهی او در «هدف» یگانه بود و هیچ کم نداشت. او یک آزادمنش بود چه در زندگی سیاسی و چه در زندگی فردی اش. فریدون آدمیت که سالی پس از انقلاب جزوه ای در نقد بازرگان نوشت و بسیار تند و غیر منصفانه او را هدف نقد خود قرار داد مدعی شد که مصدق به هنگام طرح نام بازرگان برای پست وزارت فرهنگ گفته بود اگر کار فرهنگ به دست او بیافتد حجاب را در مدارس اجباری می کند(۲۰) و گویی این می تواند گواه دگم و آزاداندیش نبودن پیرمرد مشروطه خواه ما باشد. پذیرش چنین سخنی اما از منطق بدور است و اگرچه بازرگان بعدها گفت که این سخن نه متعلق به مصدق بلکه از آن مخالفان او بوده است در جلسه ای که نامش برای وزارت فرهنگ مطرح شده، اما تاملی در سبک زندگی بازرگان به ما نشان می دهد که او نه تنها حجاب را در مدارس اجباری نکرد که در خانواده خود نیز چنین تحمیلی را روا نمی دانست. بازرگان یک آزادمنش بود و این چیزی نیست که قابل کتمان باشد. اما تجربه مشروطه خواهی و زندگی سیاسی او به روشنی به ما آموزاند که برای مشروطه خواهی و دموکرات بودن اگر چه ازادمنشی و مخالفت با طاغوت و استبداد شرط لازم است که او برخلاف بسیاری، از آن برخوردار بود ولی شرط کافی نیست. آشنایی با ساختارهای سیاسی و درک دقیقی از فلسفه های سیاسی داشتن و برخورداری از فکری غیر آشفته، روی دیگر سکه فکر مشروطه خواهی است؛ و این همان ارمغانی بود که بازرگان از غرب نیاورد، (و در بخش دیگری از این مقال بدان اشاره رفت)؛ اگرچه قرار هم نبود او تمام کاستی های یک نسل را جبران کند. بازرگان در هدف و در منش یک مشروطه خواه آزاداندیش بود اما پیشنهادهای بومی و غیر غربی اش برای تحقق این آزاداندیشی، دقیق و روشن نبود. او در سخنرانی بعثت و ایدئولوژی از راسیونالیسم و یوتیلیتاریانیسم و اومانیسم و مانند ان به عنوان اصولی یاد می کرد که باید دور ریخته شوند و ما را نیازی به آنها نیست. بازرگان بدین ترتیب به بسیاری آموخت که آن اصول تجدد را دور بریزند اما مگر جز آن بود که با کنار زدن خرد و فردیت، راه بر تفکری گشوده می شد که دشمن ازادی می توانست باشد؟ اینکه در جستجوی ساختاری باشیم که تمام خوبی های سوسیالیسم و لیبرالیسم را در خود داشته و از بدی و شر مبرا باشد، اینکه بتوانیم در برخورد با هر پدیده ای گزینشگرانه بخشی از آن را انتخاب و انتخاب هایمان را بر هم مونتاژ کنیم، اگرچه با نیتی خیر همراه باشد – که در بازرگان چنین بود- اما مولودش نه همانی خواهد بود که در آزمایشگاه ذهن ما پدید آمده است. چنان که دیدیم چگونه درخت اندیشه او دو میوه ای داد که او اگرچه نمی پسندیدشان و با انها اعلام مرزبندی می کرد اما پیشتر زمانیکه دین را در قالب ایدئولوژی و برنامه حکومتی دراورد، نتوانسته بود احتمال به بار نشستن و تولد آنها را پیش بینی کند. او البته این شجاعت و صراحت را داشت که تصحیح و تغییر اندیشه خود به نفع دموکراسی را نه در جوانی یا میانسالی که در پیری و کهنسالی هم پنهان نکند. بازرگان آزاداندیش بود و همین نیز برای آنکه به احترام او امروز کلاه از سر برداریم و در برابر نامش تعظیم کنیم کافی است. اما او درک دقیقی از نقاط افتراق کوچکی که یک نظام آزاد و دموکراسی و لیبرالیسم با ضد خود می تواند پیدا کند نداشت. این را باید امروز گفت و بر آن تاکید کرد تا تجربه ای باشد برای ما در ترسیم مسیر آینده مان. راه بازرگان، راه مشروطه خواهی ایرانی که از قدمتی به عمر او برخوردار است، همچنان ادامه دارد و بر ماست که به وصیت بازرگان این مسیر پرسنگلاخ را بسی مجهزتر به فکری روشن دنبال کنیم: با مشروطه خواهیِ روشی و البته در کنار مشروطه خواهیِ منشی.


پی نوشت ها:


۱- مدافعات، مهدی بازرگان، انتشارات مدرس، ۱۳۵۰، صص ۵-۴.


۲- مطابق شناسنامه مهدی بازرگان وحتی به گفته خودش، او متولد سال ۱۲۸۶ است و از روز و ماه تولدش اطلاعی موجود نیست. حال آنکه سال پیروزی مشروطه خواهان و صدور فرمان مشروطیت سال ۱۲۸۵ بوده است یعنی یک سال پیش از آنکه او به دنیا بیاید.


نگاه کنید به: شصت سال خدمت و مقاومت، خاطرات مهندس مهدی بازرگان با سرهنگ غلامرضا نجاتی، جلد نخست، انتشارات رسا، چاپ اول،
۱۳۷۵، ص۹.


۳- مدافعات، ص۷۳.


۴- مهدی بازرگان، مجله ایران فردا، شماره۴، ص۵۷. 


۵- همان.


۶- نقل خاطرات بازرگان از: سعید برزین، زندگینامه سیاسی مهدی بازرگان، نشر مرکز، چاپ سوم ۱۳۷۸، صص ۲۷-۲۶.


۷- تراب حق شناس، بازرگان، آینه اوج و افول بورژوازی ملی در ایران، مجله نقطه، ، شماره ۱، بهار ۱۳۷۴، ص ۶۰.


۸- همان.


۹- برای نمونه می توان سخنرانی مهندس بازرگان در باره «بعثت و ایدئولوژی» را از این زاویه مورد مطالعه قرار داد. ایشان اگرچه با فروتنی و تواضع بسیار در ابتدای سخن می گویند که شناختی همه جانبه و دقیق از ایدئولوژی های غربی ندارند اما به هرحال مبنای سخنرانی خود را خلاصه ای از یک کتاب قرار می دهند درباره تاریخ اندیشه غرب که به فارسی ترجمه شده است. نویسنده این کتاب فردی است به نام جورج ساباین و احتمالا دیدگاه های او رگه های هیومی داشته است. بازرگان اما این کتاب را صرفا از آن روی که در فارسی موجود بوده مبنای سخنرانی خود قرار داده است. همچنین نوع نگاه انتقادی بازرگان نسبت به برخی مبانی فکر لیبرالی و مدرن در این سخنرانی، با صورت آزادیخواهانه و غیر سوسیالیستی بخش های دیگری از همین سخنرانی در تباین به نظر می رسد.


۱۰- تراب حق شناس، همان، ص۶۴.


۱۱- همان.


۱۲- همان، ص۶۶.


۱۳- نقل از: تقی شهرام، بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران، خارج از کشور، چاپ سوم، بهمن ۱۳۵۴، صص ۲۸۷.


۱۴- تقی شهرام، همان،صص۲۹۰-۲۹۱.


۱۵- جزوه شورای انقلاب و دولت موقت، نهضت آزادی،۱۳۶۱، ص۲۷.


۱۶- معصومه ابتکار، تسخیر، انتشارات اطلاعات، چاپ اول ۱۳۷۹، ص۹۸.


۱۷- بعثت و ایدئولوژی، مجموعه آثار۲، انتشارات قلم، چاپ اول۱۳۷۷، ص۳۱۱.


۱۸- نگاه کنید به: همان، صص۳۴۳-۳۳۷.


۱۹- نگاه کنید به: کیهان هوایی، سوم اسفند ۱۳۷۳.


بازرگان در این آخرین مکتوب خود می نویسد: «از خود نپرسیده اید که چگونه ممکن است کسی در سالهای قبل از دهه
۴۰ در زمانی که داعیان حکومت اسلامی امروزه، سروکاری با ایدئولوژی نداشتند، در زندان شاه کتاب بعثت و ایدئولوژی را نوشته... حالا طرفدار تز جدایی دین از ایدئولوژی و منع دین از نزدیک شدن به حوزه دستورهای اجرایی شده باشد؟»


۲۰- فریدون آدمیت، جزوه آشفتگی فکر تاریخی در ایران، بی نا ۱۳۵۸.



منبع:مهرنامه ، اقتباس از میزان خبر


نقد و نظر () | ۱۳۸٩/۱۱/٢ - هرمز ممیزی |لينک به نوشته